یک جمله ی عجیب شنیدم. کسی نقل کرد که عباس کیارستمی یک بار به او گفته : آدمِ مستقلِ موفق نداریم!

ظاهرا عباس آقا خودش را هم جزو همین دسته می دانسته. همینقدر منصف!

خیلی وقتها این را می گفتم با مثالهایی که می شناختم. یا مثالهایی که دیگران تعریف کرده بودند.

پ.ن : چقدر خوبه جمله ای پیدا کنی که تجربه ی زندگیت را کلاسه کند. خلاصه کند. در یک جمله بیان کند.

وقتی دوستم از شوهر فرهنگی موفق مردمی خودش تعریف می کند دلم نمی آید به او بگویم با کدام رانت موفق شد. کدام رانت بیشتر سود داشت. کدام ...

دلیل

از خودم می پرسم چرا می نویسم؟

نوعی تمرین نوشتن؟ که حتی وقتی حال جدی نوشتن ندارم هم بنویسم؟

شاید به امید شنیده شدن. خوانده شدن. حتی توسط خودم. خود آینده.

سین می گوید با ای آی درد دل می کند و خیلی خوب جواب داده. هرچند دلم نمی خواهد آدمها را قضاوت کنم اما ...

برای تایید؟ یا فقط شنیده شدن.

امروز چهارشنبه است و از صبح خیال می کردم پنجشنبه است. همین باعث شد چند کار اشتباه انجام دهم. حال جسمی هم خوب نبود و مزید بر علت. شاید هم همین حال ناخوب باعث شد چنین اشتباهی بکنم. شاید ناخوداگاه دلم می خواست از روی چهارشنبه بپرم. از خودم می پرسم کجاهای زندگیم با همین اشتباه شناختی به سراغ مسائل رفته و خرابکاری کرده ام. بعضی جاها را میدانم. همانها که از سر استیصال بوده اند. اماهمیشه هم اینطور نبوده. یک برداشت یا شناخت اشتباه از مدتی قبل از ظهور بیرونی شروع شده. وقتی فاصله می گیری از آنها می فهمی که اشتباه کرده ای. فاصله زمانی. گاهی هم فاصله مکانی. منظورم این است که وقتی به دیگران نگاه می کنی لازم نیست زمان بگذرد و می توانی خطای آنها راببینی. زیرا غرور بی جا قضاوتت را تحت تاثیر قرار نمی دهد. حداقل کمتر قرار می دهد.

مثلا وقتی عین می گفت آدمها توی زندگیم می ایند و می روند. با خنده ای تمسخر آمیز. این جمله اش به مغزم چسبید و هر از گاهی یادش می افتم. خیلی خوب است که رفتن آدمها برایمان مهم نباشد. اما این در صورتی است که دچار احساسات و خودخوری نشویم و نه این که همه نزدیک که می شوند فرار کنند. همانطور که اطرافیان عین. وقتی خیلی تکرار می شود باید فکر کرد چه دلیلی داشته آدمها فرار کرده اند.

عین خصوصیت عجیب دیگری هم داشت. خصوصیت جالبی بود. درعین حال که مذهبی نبود به عدالت کائنات اعتقاد داشت. نمونه های جالبی هم در زندگیش اتفاق می افتاد. آدمهایی که مسخره اش کرده بودند توی همان موقعیت قرار می گرفتند و مسخره ی عالم و آدم می شدند.

اول بگویم که من یکی از همان آدم فراری های زندگیش هستم. ولی آن وقتها که با او دوست بودم با او همدلی می کردم. بعد اتفاق عجیب دیگری افتاد. قبل از فرارم.

چند اتفاق در زندگیش افتاد. هربار هر کدام را تعریف می کرد - و اغلب هم اتفاقات بدی بودند - به طرز عجیبی مرا یاد کارهایی می انداخت که در حق من انجام داده بود. آنقدر شبیه که خیال می کردی فیلمی سطح پایین است و یک فیلمنامه نویس سفارشی آن را نوشته. یک بار هم نبود. و نه یک اتفاق. در زمان های مختلف!

با این که نشانه ها را در زندگی خودش دنبال می کرد و با خوشحالی از عدالت کائنات می گفت هیچ وقت به وقایع آینه ای که برای خودش اتفاق می افتاد اشاره ای هم نکرد. متوجه نشده بود! بی تردید نه. کارهای بدی که در حق من کرده بود را زود فراموش می کرد. چند بار دوستی ما تمام شد و او خودش دوباره آشتی کرد. غیر مستقیم دلجویی می کرد. بعد برایم با تعجب از دوستی می گفت که ناگهان او را ترک کرده بود! جزئیاتی عجیب. عجیب به معنای شباهتش به کارهای خودش.

چقدر نامهربان بود! درحالی که خودش را بسیار مهربان می دانست. عادل بود و حاضر نبود کوچکترین حقی از کسی ضایع کند! تا وقتی که کسی وارد شد که می خواست به او صدمه بزند. نه این که بخواهد یا تصمیم گرفته باشد صدمه بزند. وجودش امینیت عین را به هم می زد. به همین سادگی. آن وقت بود که ناگهان با عینی روبرو شدم که تا آن زمان ندیده و نشناخته بودم. به تمام ابزارهای اخلاقی و غیراخلاقی متوسل شد.

اصلا از عین بگذریم. همانطور که در زندگی واقعی عطایش - که شامل وقت گذرانی و گپ و گفت و خندیدن به دنیا بود- را به لقایش بخشیدم در حافظه ام نیز پاکش کنم. شاید هم نه. کمتری خطر فراموشی این تجربه این است که دوباره تجربه اش کنم. دوباره آدمها را با ادعاهایشان بشناسم و نه با اعمال و واقعیت هایشان.

فکر این که کائنات عادل باشد و با هر کس آنطور که لیاقت دارد رفتار کند آرامش بخش است. هر چند باور به این اعتقاد فریبی بیش نیست. مگر این که واقع بینانه تر فکر کنیم. مثل جمله ای که عین یک بار گفت. از همان جمله ها که به مغزم چسبید: هر کس به مقصد راهی می رسد که می رود. جمله اش یادم نیست. منظور این است که اگر به سمت هندوستان می ری در نهایت به هندوستان می رسی. این را وقتی گفت که یکی از همکاران مشترک ما خباثتی عجیب انجام داد. جواب خباثتش را هم گرفت. هر چند که اوقات ما را برای مدتی تلخ کرد.

شاید این جمله را جای دیگری شنیدم. ولی همان موقع یادم هست که عین خیلی بخردانه از آن بحران عبور کرد و باعث شد من هم واکنشی نشان ندهم. دختر خوبی بود. ناگهان چه شد که اینقدر عوض شد. نه در ارتباط با من که تمام اطرافیانش و حتی خودش.

حالا این مفهوم شده است بخشی از شناخت من از دنیا. وقتی کسی رویدادی را به غلط تفسیر می کند - حتی خودم - و رفتار غلطی در پیش می گیرد و به نتیجه ی غلط هم می رسد، به خودم یادآوری می کنم که او به انتهای مسیر خودش می رسد و با این تفسیر، عدالت وجود دارد.

حال ناخوب

مثل لحظه های کرونایی بود. فهمیدم هر لحظه می تواند آخرین لحظه باشد. دکتر؟ حتی حال رفتن تا دکتر را هم ندارم چه رسد به هزارتا آزمایشی که می دانم در چنته دارد.

می گذرد. دوباره سوی زندگی قوی تر می شود. شاید هم فریبم می دهد. نمی دانی کی ممکن است دوباره تو را هل بدهد به سمت دیگر.

از خواهرم می پرسم سفر چطور بود.

یک روزم رو از دست دادم. کاش فقط از دست می دادم. یک مشت آدم مزخرف که انگار هیچ غمی ندارند. هر خانمی ده دوازده دست لباس آورده بود که مدام عوض می کرد. لباس های مجلسی!

وقتی من از آدمها گله می کنم می گویند تو سخت می گیری. وقتی یک باشگاه ورزشی وجود ندارد که بتوانی تویش پا بگذاری چه رسد به ورزش؛ میگویند همه چاهمینطور است. باندهایی به بلندی قد من! آلودگی صوتی؟ به گوششان هم نخورده. من چه ساده بودم که سال پیش خودم را کشتم بگویم آلودگی نوری ایجاد نکنید. از خودم خنده ام می گیرد.

میم می گوید دلش نمی خواهد کسی برای دلجویی به خانه اش برود. حالش را می فهمم. وقتی خودت غصه داری یا به هر دلیل حالت خوب نیست، وجود دیگران جز مزاحمت ثمری ندارد. توی حال بد باید از دیگری پذیرایی کنی و نگران تمیز و مرتب نبودن خانه ات باشی.

زن لوط

می گردم دنبال نشانه ها! تنها نیستم، با کمک چت جی پی تی. (به نوشتن فارسی اسمش توجه نکرده منم چتی صداش می کنم)

البته که مدام منحرف می شود و باید برگردانم جستجو را به مسیر اصلی.

تصویر ذهنی من از سنگ شدن زن لوط از داستان دیگری نشئت (چطوری نوشته میشه نشات؟) گرفته. یا تفسیرهای بعدی. قران اهمیتی به زن نداده و بدون اشاره به دلایلش او را جزو نجات دهنده ها نمی داند. ادیان دیگر چطور؟ در تورات زن به عقب برمیگردد و تبدیل به نمک می شود. داستان کره ای شبیه به این هم هست و در آن داستان، زن واقعا به سنگ تبدیل می شود. بعضی از تفسیرها اشاره به پشیمانی یا وابستگی زن به زندگی گذشته دارند و در بعضی روایت ها بیشتر اشاره به این است که نباید به گذشته نگاه کرد. باید به روبه رو نگاه کنی و پیش بروی. دردها را باید پشت سر بگذاری.

با فرهاد که بازی می کردم ودنبالش می دویدم مدام به عقب برمی گشت و اغلب هم به مانعی برخورد می کرد. هر چه می گفتم به عقب نگاه نکن گوش نمی کرد. هنوز خیلی کوچک بود! من هم انگار بزرگ نشده ام به قدری که بفهمم نباید برگردم وگرنه سنگ می شوم. شاید هم سنگ شده و خبر ندارم.

شاید هم دلیلش این است که مغز ما ابهام را دوست ندارد. باید برای هر چیزی دلیل پیدا کند. چرا ناگهان غیبش زد و جواب ایمیل هایم را نداد؟ این سوال مهمی نیست. سوال اصلی این است که آیا زنده است؟ آیا مرده که جوابم را نداده؟ دست خودم نیست، این اولین چیزی است که به ذهنم می رسد. خواسته بودم حتی اگر نمی خواهد جواب دهد یک کلمه بنویسد. مثل آقا نقطه ای که فقط یک نقطه گذاشت.

دوست مشترک هم از او خبر ندارد. اصلا ارتباط ما بر چه اساس بود؟ عرفان. او اطلاعات زیادی داشت و هنوز هوش مصنوعی نبود تا این خصوصیتش را بی ارزش کند. اما در عمل هرگز نفهمیده بود در لحظه بودن چه حسی دارد. عجیب است. مثل همه عجایبی که در انسان ها دیدم. بهتر است بگویم پیچیدگی.

نمی دانم که چرا بعد از سالها دوباره یادش افتادم. جستجو کردم و فهمیدم دو سال پیش یک مقاله منتشر کرده. ایمیلی هم توی پروفایلش بود. برایش چند خط نوشتم. نه، به چند خط نرسید. فقط گفتم من فلانی هستم و امیدوارم خوب باشد. بلافاصله جواب داد. با کمی طعنه.

چه خیال خامی. فکر کردم شاید به درجه روشنگری رسیده که جواب نداده. البته این هم یک گزینه بود. در صورت زنده بودنش. اما همان آدم با همان اداها و ... گیریم من بد نوشتم. چون اصلا نمی دانستم که این نوشته هزگز خوانده خواهد شد یا نه. قبلا هم نوشته بود و جوابی نگرفته بودم. بارها. اما اگر او آدمی شده بود که ادعا میکرد می خواهد باشد باید جور دیگری می نوشت.

بعد هم تمام شد. کنجکاوی احمقانه! پاسخ به سوالی مربوط به چندین سال پیش!

بعد مثل فیلم، گذشته - البته فرازهایی از گذشته- از جلوی ذهنم عبور می کند. آدمهایی که آمدند و رفتند. این ها هم که مانده اند چندان نمانده اند. می گویند لحظه مرگ گذشته ات مثل فیلم از مقابل چشمانت عبور می کند. شاید قرار است امشب بمیرم. بروم زودتر بخوابم.

همیشه آرزو کرده ام در خواب بمیرم.

شب بخیر

دستگاه فشار خون

می پرسد دستگاه فشار خون داری؟

من یخ می زنم!

یک آدم سمی دیگر؟

مسیر قدم زدن را او تعیین می کند. ساعت را هم. می گویم کمی زودتر برویم. چرا؟

دیروز وقتی برگشتم خانه سردرد داشتم.

می خواهم ادامه دهم که گرما زده شدم و بهتر است زودتر بریم برای قدم زدن که می پرسد: دستگاه فشار خون نداری؟

نمی دانم تا کی قرار است این چرخه تکرار شود. باید از اول حرفهایم را تکرار کنم. باید بگویم ربطی به فشار نداشت. در عین حال می خواهم باملاحظه باشم.

گوش نمی کنند. سوالی می پرسند که نشان می دهد تو را نشنیده اند و باید دوباره و دوباره و هزازباره توضیح دهی و بابت این همدلی و زمان بیشتر، دوباره بدهکار شوی. مدام بدهی تو بیشتر شود و همراهی کردن های تو آنقدر نرم و آرام است که هیچ کجا حساب نمی شود.

فقط یک بار رفتم پیش مشاور. مشکل خیلی جدی بود. دوستم معرفی کرده بود اما دریغ! وقت تلف کردن بود. بیشتر نصیحت کرد و نه این که فهمی داشته باشه که یک مشاور یا روانشناس باید داشته باشه. وقت که تمام شد پرسید رشته ی هنر چطوره و ... یک ربعی داشتم درباره رشته و دخترش که می خواست برود رشته هنر به او مشورت دادم. موقع خرج منشی آمد توی دفتر و پول یک ربع اضافه را هم از من گرفت. خانم مشاور بر و بر نگاهم کرد. من به جای او خجالت کشیدم. شرم نیابتی. پول را دادم و از مرکز مشاوره بیرون آمدم

ماجرا باز هم تکرار شد. در زندگی واقعی. با دوستان واقعی. با همدلی های واقعی. گاهی هم مجازی. با دوستان مجازی. یا دوستانی در حد معاشران گذری. با گفتگوهای گذری. من همچنان بدهکارم سوال های ابلهانه را زیاد جواب داده ام و بابت آن بدهکار شده ام. خجالت کشیده ام بابت زمانی که برایم صرف شده.

چطور این گفتگو با خودم شروع شد؟ تقریبا فراموش کرده بودم: دیروز حالم گرفته بود و رفتم برنامه امیرحسین قیاسی را دیدم. با گلزار. آدمی سطحی و هنرمندی دست هزارم. فقط حذابیت جنسی و دیگر هیچ. اما وقتی حرف می زند نظرم عوض می شود. در اندازه ی خودش تلاش کرده. آنقدر زیرکی داشته که از دارایی که به او عطا شده استفاده کند. بعد حرف هوشمندانه ای می زند که باز هم مرا متعحب می کند: اجازه نده آدمها بیش از اندازه توی زندگیت بمانند. نقل به مضمون کردم. منظورش اینه که نگذار اون آدم سمی باز هم بماند و بماند و بماند. همان کاری که من کردم.

برای توجیه خودم می گویم اگر اجازه نمی دادم که نمی فهمیدم چطور آدمی است و تا کجا می تواند پیش برود. بعد می فهمم خیلی وقت پیش فهمیده بود و لازم نبود تا صدمه بعدی کش دهم. دفعه قبل آنچنان لگدی زد ( نه فیزیکی، هر چند دردش واقعا فیزیکی بود) که قلبم درد گرفت. یک سال گذشت تا بالاخره به جای قبلی برگشتم. قلبم برگشت. خودم را گول می زنم هنوز گاهی دارو می خورم.

به خودم می گویم چطور دیگران اینقدر زود دست می کشند از یک رابطه یا دوستی. چطور اجازه نمی دهند آن جوال دوز تا ته وجودشان فرو رود تا سوزن بزنند به طرف مقابل. زود قطع می کنند و تمام. باید یاد بگیرم. تا بیشتر به لیست بدهی هایم اضافه نشده باید یاد بگیرم.

میم ر زنگ می زند و تشکر می کند. بابت؟

- تو باعث شدی بفهمم و زندگیم رو عوض کنم.

از اوضاع احوالش می گوید که بهتر شده. خوشحال می شوم.

امیدوار می شوم. لازم نیست مدام صورت حساب بفرستی. بعضی ها می فهمند.