از خودم می پرسم چرا می نویسم؟
نوعی تمرین نوشتن؟ که حتی وقتی حال جدی نوشتن ندارم هم بنویسم؟
شاید به امید شنیده شدن. خوانده شدن. حتی توسط خودم. خود آینده.
سین می گوید با ای آی درد دل می کند و خیلی خوب جواب داده. هرچند دلم نمی خواهد آدمها را قضاوت کنم اما ...
برای تایید؟ یا فقط شنیده شدن.
امروز چهارشنبه است و از صبح خیال می کردم پنجشنبه است. همین باعث شد چند کار اشتباه انجام دهم. حال جسمی هم خوب نبود و مزید بر علت. شاید هم همین حال ناخوب باعث شد چنین اشتباهی بکنم. شاید ناخوداگاه دلم می خواست از روی چهارشنبه بپرم. از خودم می پرسم کجاهای زندگیم با همین اشتباه شناختی به سراغ مسائل رفته و خرابکاری کرده ام. بعضی جاها را میدانم. همانها که از سر استیصال بوده اند. اماهمیشه هم اینطور نبوده. یک برداشت یا شناخت اشتباه از مدتی قبل از ظهور بیرونی شروع شده. وقتی فاصله می گیری از آنها می فهمی که اشتباه کرده ای. فاصله زمانی. گاهی هم فاصله مکانی. منظورم این است که وقتی به دیگران نگاه می کنی لازم نیست زمان بگذرد و می توانی خطای آنها راببینی. زیرا غرور بی جا قضاوتت را تحت تاثیر قرار نمی دهد. حداقل کمتر قرار می دهد.
مثلا وقتی عین می گفت آدمها توی زندگیم می ایند و می روند. با خنده ای تمسخر آمیز. این جمله اش به مغزم چسبید و هر از گاهی یادش می افتم. خیلی خوب است که رفتن آدمها برایمان مهم نباشد. اما این در صورتی است که دچار احساسات و خودخوری نشویم و نه این که همه نزدیک که می شوند فرار کنند. همانطور که اطرافیان عین. وقتی خیلی تکرار می شود باید فکر کرد چه دلیلی داشته آدمها فرار کرده اند.
عین خصوصیت عجیب دیگری هم داشت. خصوصیت جالبی بود. درعین حال که مذهبی نبود به عدالت کائنات اعتقاد داشت. نمونه های جالبی هم در زندگیش اتفاق می افتاد. آدمهایی که مسخره اش کرده بودند توی همان موقعیت قرار می گرفتند و مسخره ی عالم و آدم می شدند.
اول بگویم که من یکی از همان آدم فراری های زندگیش هستم. ولی آن وقتها که با او دوست بودم با او همدلی می کردم. بعد اتفاق عجیب دیگری افتاد. قبل از فرارم.
چند اتفاق در زندگیش افتاد. هربار هر کدام را تعریف می کرد - و اغلب هم اتفاقات بدی بودند - به طرز عجیبی مرا یاد کارهایی می انداخت که در حق من انجام داده بود. آنقدر شبیه که خیال می کردی فیلمی سطح پایین است و یک فیلمنامه نویس سفارشی آن را نوشته. یک بار هم نبود. و نه یک اتفاق. در زمان های مختلف!
با این که نشانه ها را در زندگی خودش دنبال می کرد و با خوشحالی از عدالت کائنات می گفت هیچ وقت به وقایع آینه ای که برای خودش اتفاق می افتاد اشاره ای هم نکرد. متوجه نشده بود! بی تردید نه. کارهای بدی که در حق من کرده بود را زود فراموش می کرد. چند بار دوستی ما تمام شد و او خودش دوباره آشتی کرد. غیر مستقیم دلجویی می کرد. بعد برایم با تعجب از دوستی می گفت که ناگهان او را ترک کرده بود! جزئیاتی عجیب. عجیب به معنای شباهتش به کارهای خودش.
چقدر نامهربان بود! درحالی که خودش را بسیار مهربان می دانست. عادل بود و حاضر نبود کوچکترین حقی از کسی ضایع کند! تا وقتی که کسی وارد شد که می خواست به او صدمه بزند. نه این که بخواهد یا تصمیم گرفته باشد صدمه بزند. وجودش امینیت عین را به هم می زد. به همین سادگی. آن وقت بود که ناگهان با عینی روبرو شدم که تا آن زمان ندیده و نشناخته بودم. به تمام ابزارهای اخلاقی و غیراخلاقی متوسل شد.
اصلا از عین بگذریم. همانطور که در زندگی واقعی عطایش - که شامل وقت گذرانی و گپ و گفت و خندیدن به دنیا بود- را به لقایش بخشیدم در حافظه ام نیز پاکش کنم. شاید هم نه. کمتری خطر فراموشی این تجربه این است که دوباره تجربه اش کنم. دوباره آدمها را با ادعاهایشان بشناسم و نه با اعمال و واقعیت هایشان.
فکر این که کائنات عادل باشد و با هر کس آنطور که لیاقت دارد رفتار کند آرامش بخش است. هر چند باور به این اعتقاد فریبی بیش نیست. مگر این که واقع بینانه تر فکر کنیم. مثل جمله ای که عین یک بار گفت. از همان جمله ها که به مغزم چسبید: هر کس به مقصد راهی می رسد که می رود. جمله اش یادم نیست. منظور این است که اگر به سمت هندوستان می ری در نهایت به هندوستان می رسی. این را وقتی گفت که یکی از همکاران مشترک ما خباثتی عجیب انجام داد. جواب خباثتش را هم گرفت. هر چند که اوقات ما را برای مدتی تلخ کرد.
شاید این جمله را جای دیگری شنیدم. ولی همان موقع یادم هست که عین خیلی بخردانه از آن بحران عبور کرد و باعث شد من هم واکنشی نشان ندهم. دختر خوبی بود. ناگهان چه شد که اینقدر عوض شد. نه در ارتباط با من که تمام اطرافیانش و حتی خودش.
حالا این مفهوم شده است بخشی از شناخت من از دنیا. وقتی کسی رویدادی را به غلط تفسیر می کند - حتی خودم - و رفتار غلطی در پیش می گیرد و به نتیجه ی غلط هم می رسد، به خودم یادآوری می کنم که او به انتهای مسیر خودش می رسد و با این تفسیر، عدالت وجود دارد.