حال ناخوب
مثل لحظه های کرونایی بود. فهمیدم هر لحظه می تواند آخرین لحظه باشد. دکتر؟ حتی حال رفتن تا دکتر را هم ندارم چه رسد به هزارتا آزمایشی که می دانم در چنته دارد.
می گذرد. دوباره سوی زندگی قوی تر می شود. شاید هم فریبم می دهد. نمی دانی کی ممکن است دوباره تو را هل بدهد به سمت دیگر.
از خواهرم می پرسم سفر چطور بود.
یک روزم رو از دست دادم. کاش فقط از دست می دادم. یک مشت آدم مزخرف که انگار هیچ غمی ندارند. هر خانمی ده دوازده دست لباس آورده بود که مدام عوض می کرد. لباس های مجلسی!
وقتی من از آدمها گله می کنم می گویند تو سخت می گیری. وقتی یک باشگاه ورزشی وجود ندارد که بتوانی تویش پا بگذاری چه رسد به ورزش؛ میگویند همه چاهمینطور است. باندهایی به بلندی قد من! آلودگی صوتی؟ به گوششان هم نخورده. من چه ساده بودم که سال پیش خودم را کشتم بگویم آلودگی نوری ایجاد نکنید. از خودم خنده ام می گیرد.
میم می گوید دلش نمی خواهد کسی برای دلجویی به خانه اش برود. حالش را می فهمم. وقتی خودت غصه داری یا به هر دلیل حالت خوب نیست، وجود دیگران جز مزاحمت ثمری ندارد. توی حال بد باید از دیگری پذیرایی کنی و نگران تمیز و مرتب نبودن خانه ات باشی.