می پرسد دستگاه فشار خون داری؟

من یخ می زنم!

یک آدم سمی دیگر؟

مسیر قدم زدن را او تعیین می کند. ساعت را هم. می گویم کمی زودتر برویم. چرا؟

دیروز وقتی برگشتم خانه سردرد داشتم.

می خواهم ادامه دهم که گرما زده شدم و بهتر است زودتر بریم برای قدم زدن که می پرسد: دستگاه فشار خون نداری؟

نمی دانم تا کی قرار است این چرخه تکرار شود. باید از اول حرفهایم را تکرار کنم. باید بگویم ربطی به فشار نداشت. در عین حال می خواهم باملاحظه باشم.

گوش نمی کنند. سوالی می پرسند که نشان می دهد تو را نشنیده اند و باید دوباره و دوباره و هزازباره توضیح دهی و بابت این همدلی و زمان بیشتر، دوباره بدهکار شوی. مدام بدهی تو بیشتر شود و همراهی کردن های تو آنقدر نرم و آرام است که هیچ کجا حساب نمی شود.

فقط یک بار رفتم پیش مشاور. مشکل خیلی جدی بود. دوستم معرفی کرده بود اما دریغ! وقت تلف کردن بود. بیشتر نصیحت کرد و نه این که فهمی داشته باشه که یک مشاور یا روانشناس باید داشته باشه. وقت که تمام شد پرسید رشته ی هنر چطوره و ... یک ربعی داشتم درباره رشته و دخترش که می خواست برود رشته هنر به او مشورت دادم. موقع خرج منشی آمد توی دفتر و پول یک ربع اضافه را هم از من گرفت. خانم مشاور بر و بر نگاهم کرد. من به جای او خجالت کشیدم. شرم نیابتی. پول را دادم و از مرکز مشاوره بیرون آمدم

ماجرا باز هم تکرار شد. در زندگی واقعی. با دوستان واقعی. با همدلی های واقعی. گاهی هم مجازی. با دوستان مجازی. یا دوستانی در حد معاشران گذری. با گفتگوهای گذری. من همچنان بدهکارم سوال های ابلهانه را زیاد جواب داده ام و بابت آن بدهکار شده ام. خجالت کشیده ام بابت زمانی که برایم صرف شده.

چطور این گفتگو با خودم شروع شد؟ تقریبا فراموش کرده بودم: دیروز حالم گرفته بود و رفتم برنامه امیرحسین قیاسی را دیدم. با گلزار. آدمی سطحی و هنرمندی دست هزارم. فقط حذابیت جنسی و دیگر هیچ. اما وقتی حرف می زند نظرم عوض می شود. در اندازه ی خودش تلاش کرده. آنقدر زیرکی داشته که از دارایی که به او عطا شده استفاده کند. بعد حرف هوشمندانه ای می زند که باز هم مرا متعحب می کند: اجازه نده آدمها بیش از اندازه توی زندگیت بمانند. نقل به مضمون کردم. منظورش اینه که نگذار اون آدم سمی باز هم بماند و بماند و بماند. همان کاری که من کردم.

برای توجیه خودم می گویم اگر اجازه نمی دادم که نمی فهمیدم چطور آدمی است و تا کجا می تواند پیش برود. بعد می فهمم خیلی وقت پیش فهمیده بود و لازم نبود تا صدمه بعدی کش دهم. دفعه قبل آنچنان لگدی زد ( نه فیزیکی، هر چند دردش واقعا فیزیکی بود) که قلبم درد گرفت. یک سال گذشت تا بالاخره به جای قبلی برگشتم. قلبم برگشت. خودم را گول می زنم هنوز گاهی دارو می خورم.

به خودم می گویم چطور دیگران اینقدر زود دست می کشند از یک رابطه یا دوستی. چطور اجازه نمی دهند آن جوال دوز تا ته وجودشان فرو رود تا سوزن بزنند به طرف مقابل. زود قطع می کنند و تمام. باید یاد بگیرم. تا بیشتر به لیست بدهی هایم اضافه نشده باید یاد بگیرم.

میم ر زنگ می زند و تشکر می کند. بابت؟

- تو باعث شدی بفهمم و زندگیم رو عوض کنم.

از اوضاع احوالش می گوید که بهتر شده. خوشحال می شوم.

امیدوار می شوم. لازم نیست مدام صورت حساب بفرستی. بعضی ها می فهمند.