گاهی دلم می خواهد هیچ کتابی نخوانده بودم. هیچ نظریه ای را نشنیده بودم و با فکر بدوی زندگی می کردم. راحت تر است.

صادقزاده برای من سمبول حماقت است. در عین حال دو بار سخنی گفت سخت درست. آنقدر که نمی توانستم باور کنم این حرف را از روی درک گفته باشد.

یک بار گفت خوش به حال مردمی که نقاش نیستند. البته این جمله می تواند ابلهانه باشد؛ ضمن این که معنای عمیقی هم داشته باشد. معنایی که در بسیاری از جنبه های دیگر نیز صدق می کند. (دارم هم ریشه های صادق و صداقت و صدق را پیدا می کنم )

پ.نپک جمله دوم را بعدا می نویسم.

گدا

ناگهان شک به همه چیز رخنه کرد. بزرگترین درد!

شاید حتی غصه نیز این همه دردناک نباشند. گاهی ادم هایی را دیده ام که در ناز و نعمت بزرگ شده اند. گاهی انها را غرق در ناامیدی و دردمندی دیده ام و از خود پرسیده ام اینها چرا.

محکوم به رنج کشیدن هستیم ایا؟ نمی دانم.

قدم می زدم که خانمی به من نزدیک شد. ایستادم تا به حرفش گوش کنم: می خوام برم میدون فقط ده تومن دارم ...

به باقی حرفش گوش نکردم. تا میدان پیاده رفتم.