دوستم از نوشته قبلی چیزی نفهمیده. شاید بعدها خودم هم نفهمم. برای همین ادامه داستان رزا و میترا را می نویسم.

رزا پیشنهاد ازدواج داشت. میترا به او گفت خوبه یالا، دست به کار شو. بهتر از این نمی شه.

بعدها رزا گله کرد پیش من. که میترا مزورانه نظر می دهد. که خودش خواستگاری داشته و رد کرده. زیرا به خوبی انچه می خواست نبود. وقتی فهمیدم خواستگار میترا که بوده تعجب کردم! پسر خوبی بود. از هر نظر بهتر از خواستگار رزا. بیچاره رزا! بیچاره همه ما که دوستان خودخواهی مثل میترا داریم.

بیچاره من.

مورد دیگری هم یادم آمد. دوستم ف دنبال خانه بود. اجاره ها خیلی بالا رفته بود. مثل همیشه. همه چیز دور و دورتر می شود از دسترس ما آدم معمولی ها. همان وقتها زیاد نسرین را می دیدم - که از قضا دوست میترا هم بود- نسرین گفت: "چرا ف نمیره شهرستان زندگی کنه."
آن قدر وقیحانه بود این حرفش که نتوانستم جوابش را بدهم. دلم می خواست بگویم خودت چرا نمی روی. که البته جواب دندان شکنی نبود. و من به شدت دلم می خواست دندان هایش را بشکنم.

حق دوستی این است که انچه برای خود می خواهی برای دوستت هم بخواهی.

و دوستم مرضیه روی نسرین و میترا را سفید کرد. برای خودش همه چیز مجاز بود. همیشه هدف وسیله هایش را توجیه می کرد. اما به من که می رسید اخلاق مهمتر از هر چیز بود. توصیه می کرد به قیمت مرگ پیابند اخلاق باشم. و مدام گذشته مرا نقد و بررسی می کرد و بعد خراورها سرزنش بر سرم می ریخت. بعد از مدتها غصه به خودم جرات دادم با نگاه خودش به او نگاه کنم. و به گذشته اش. سیاه بود. سیاه. اگر من آن گذشته را داشتم نمی دانم می توانستم به زندگی ادامه بدهم یا نه.

دوباره من

دوباره تو

دوباره او

دوباره امدم وبلاگ و به یاد خاطرات گذشته. مثل شهری که سالها متروک مانده و برمیگردی. نشانه های حیات بیشتر حکایت مرگ را تعریف می کنند تا زندگی! عجب جمله ای گفتم. اما واقعا مظورم همین است.

هر چه می گذرد کمتر مردم را می فهمم. بیشتر منطق فرو می ریزد و موجوداتی می بینی سیال. مثل بارباپاپا. با شرایط آنقدر خوب خو می کنند و از هر دری می خزند می روند تو که ...

که دیگر موجودیت شان را از دست می دهند. نه ببخشید هویت شان را. یا اصلا شاید همان موجودیت. درهر حال منظورم این است که دیگر نمی دانی لحظه بعد به چه موجودی تبدیل خواهند شد. می فهمم که همه دوره ها ادم ها عو ض شده اند. اما این طور نبوده که همه ادم ها لحظه به لحظه تغییر کنند. انگار هرگز به چیزی اعتقاد نداشته اند.

صبر کن.

شاید هم مثل همان دوست قمی قدیمی. بله همان که باعث شد فکر کنم سبک افکارش آخوندی است. پدرش آخوند بود. و یکی از چیزهایی که به یادم است از بچگی همان مثل فرش نجس و قیچی و ... باقی قضایا.

این ادمها به دیگران سهل و اسان می گیرند. همه چیز شدینی است. از هر سوراخی باید بتوانی بروی تو. اما خودشان برای خودشان اداب دارند. از در دوازه هم ممکن است نتوانند داخل شوند به سبب همان افکار و روحیات و ملاحظاتشان و نازک دلی شان.

به من می گوید: خب چه اکشال دارد؟

و بعد حق به جانب می گوید: البته من خودم این کار را نمی کنم.

می خواهم بگویم پس خفه شو. اما قبل از این که حتی توی دلم بگویم او دوباره اصرار می کند که: مگه چی می شه؟ اشکالی نداره.

بدون هیچ ربطی یاد رزا افتادم. و میترا. ربط دارد شاید. باید بعدا بنویسمشان.

 

دلم می خواهد چیزی جدید بنویسم. انگشتم را بزنم در جوهر بودن و اثر انگشتی روی کائنات بگذارم که پاک نشود. که باعث شرمندگیم در سالهای آینده شود. شاید هم در اثر انگشت های دیگر حل شود و قابل شناسایی نباشد. (...)اوه، تازه چه کسی زحمت شناسایی به خود می دهد. شاید ابر کامپیوترهای آینده اهمیت دهند. به اندازه ی عددی در یک آمار. یک جمع بندی. برای رسیدن به یک نظریه؛ یا کلیت آدمها در این سالها. یا مثلا زنها در آسیا. یا مثلا: چطور با افسردگی خو می کردند. یا همچین تست هایی.

الان از بدبینانه ترین زاویه دید نگاه می کنم به امور. طبیعت من این است. اگر روزی با حال خوب بیدار شوم همه دنیا شاد است و اگر بد باشم همه چیز بد. درختها هم باید تابع حال من باشند. مثل این برگ های کوچک نفش که دوست دارند گل دهند، اما از حال بد من خجالت می کشند. حتی زانفونیای بیرون هم به انتظار نشسته تا حال مرا ببیند. پس من رقم کوچکی نیستم. دنیایی هستم برای خودم. بله تمام دنیا. زیرا که دنیا تقسیم شده به بیرون و درون من. زیرا که نمی توانم دنیا را با چشم های کسی دیگر ببینم. با گوش های کسی دیگر بشنوم.

می خواهم چیزی را برای کسی توضیح دهم اما می ترسم از متهم شدن به احساساتی بودن. و اصلا چرا باید برایم مهم باشد که دیگری چطور فکر می کند. پس اصلا چه نیازی به توضیح. مگر من تمام دنیا نیستم. چرا با توضیح ان برای خودم قانع نباشم. وقتی هیچ کس درک نمی کند. چرا می خواهم کسی درک کند تا درک کردن خودم را قبول داشته باشم. کِی به جای بیرون رفتن از درونم، یاد می گیرم بیرون را به درون بیاورم و از آنِ خود کنم. کِی؟ کِی؟ کِی؟

انگشتم را در جوهر زندگی می زنم و سپس کائنات را لمس می کنم. تمام دنیا رنگ جوهر زندگیم می شود. طرح زندگیم تمام دنیا را تغییر می دهد. ابرکامپیوترها هرگز قادر به دیدن چیزی بیش از این نخواهند بود. تمام جهان می شود من. منِ خالص.

به دوستی فکر می کنم که مرده است. برای من مرده است. نه از روی بغض یا کینه او را کشته باشم. بلکه فقط مرده چون نمی بینمش. و این چه ساده می کند تفسیر دنیا را. تنها به انهایی جان بدهیم که می بینیم. من تصمیم نگرفتم دوست مرده جواب ندهد. خیلی ساده! هیچ جواب از او دریافت نکردم. پس تصمیم گرفتم او مرده باشد. این گونه من هستم که تصمیم می گیرم برای نامه ای که جواب نداشت. نقش او را کمرنگ می کنم و سپس محو. او وجود خارجی ندارد. همین.