تصمیم داشتم نگذارم پشت سر دوست مشترک حرف بزند. بدون جلب توجه. بدون این که به نظر متعصب بیایم زیرا که:

خودم می دانستم دوستم چقدر متعصب است روی افکار و عقاید و اداهایش. انگار توی ادعاهایش گیر افتاده و نمی تواند تغییرشان بدهد. شاید از ترس دیگران. می دانستم کتاب خواندن های بیش از حد او هیچ تاثیری در زندگیش ندارند. مثل چندتای دیگر. دوستانی که بالاخره پذیرفتم با کتاب خواندن وقت تلف می کنند، پز می دهند و خود را اذیت می کنند. هیچ تاثیری بر انها ندارد. (البته طبیعی این است که تاثیر بگیریم و بگیرند. در عین حال بسیاری هم تاثیر می گیرند. اما از بس طبیعی است چند نفر که هیچ تاثیری از وقت هدر داده در رفتار و زندگیشان نیست باعث تعجبم می شوند) می دانستم دوست من از زمره همین هاست و اتفاقا بسیار بسیار هم می خواند و می نویسد و تحقیق می کند و ...

اگر به این هم صحبتم می گفتم که می دانم، ظلمی بود در حق دوستم. اگر انکار می کرد آنوقت سعی می کرد به من ثابت کند و من این را هم نمی خواستم.

خلاصه گاهی سخت می شود تامل کردن با دیگران.