توی کوه کهف نخوابیدم. ولی مناسبات جامعه این شک رو ایجاد می کنه" که نکنه خوابیده بودم خودم خبر ندارم. از بس همه چیز عوض شده. هر روز یکی از ستون هایی رو که بهش تکیه کرده بودیم خراب می کنند. یکی از ارزش ها رو از زیر پات می کشند و سکندری می خوری و ...
حالا بماند که پول هایمان هم ارزش ندارد. سکه های سیاه هستند. با انها نه نان می دهند نه آب نه مسکن. آن وقت از من می خواهند برای گرسنه ای گریه کند و برای تشنه ای. گاهی هم برای او که خانه ندارد.
چند قرنی بود رستوران نرفته بودم. آوردن دستگاه همراه صورت حساب، برایم تازگی داشت. غار کهف هنوز پول پرداخت می کردیم. بگذریم. نفهمیدم برای کوهی از چربی که بلعیدیم چندصد تومان زیر منت رفتم. فکر می کنم نباید درباره اش فکر کنم!
می گوید پول قرض کرده و من نمی دانم چه بگویم. او را آنقدر نمی شناسم که حتی تعارف کنم بگذار کمکت کنم؛ که حتی بفهمم چرا این را به من می گوید.