موقع انتخاب وبلاگ، ناخوداآگاه می روم سراغ ورپریده. امروز فکر می کردم چرا برام راحتتره اینجا بنویسم. دلیلش مشخصه؛ دوست دارم راحت باشم. انگار توی ان که اسم واقعی من رو یدک می کشه راحت نیستم. اسم واقعی! کی گفته اسمی که دیگران برام انتخاب کردند واقعی تر از اسمی است که خودم انتخاب کردم. راستش مدتی است تصمیم گرفتم اسمم را بگذارم تارا. اما توی این سن و تغییر نام! و بعدش دیدم این اسم را نمی توانم به خورد دیگران بدهم. حتی به خورد خودم!

پس همان زهره باقی می مانم. همین امروز به دوستان می گویم که نام واقعی من زهره است. باز هم گفتم واقعی! راستش اسامی برام مهم نیستند. از اسم زهرا بدم می اید به خاطر بار مذهبی که دارد. چند سال یش کسی که جفر می دانست به یکی از دوستانم گفته بود تمام زهراها بدبخت هستند. یا ستمکش. نمی دانم کدام یکی از اینها را گفته بود. فرقی هم ندارد. راستش را بخواهید بعدها که دقت کردم دیدم همینطور است. حالا دو دلیل دارم برای دوست نداشتن اسمم. و البته دلیل سومی هم همیشه بوده. شوهرخواهرم تنها کسی است که مرا به نام زهرا صدا می کند. از او بدم می اید. کاش خواهرزاده هایم هیچ وقت این را نخوانند. حالا انقدرها هم از او بدم نمی اید. دلیلش این است که ان وقتها آدم موثری بود - در تخریب همه چیز- حالا به قول گفتنی ها پشم هایش ریخته.

خب دلایل بیشماری آوردم برای اسمم. بروم در دنیای واقعی اعمالش کنم.

اعمال هم از اون کلمه هاست ....