چرا دوباره برگشتیم به موضوع قدیمی!

آیا من دلم می خواست که باز هم از او حرف بزنیم؟ و از آنها؟!

نمی دانم.

نه این که کنجکاو نباشم اما در این گفگو و شاید گفتگوهای دیگر، مظلوم واقع شدم. و می شوم. تمام مدت از دوستمان حرف زد و در آخر به من احساس گناه داد که چرا اینقدر درباره دیگران حرف می زنیم!

ژ بهتر نبود! وقتی با ژ حرف زدم او هم به همان مقوله پرداخت. و حرف زد ... و حرف زد ... و حرف زد. بالاخره برای این که مطمئن شود من هنوز پشت خط هستم، نظر مرا هم پرسید. خیال می کنید چه گفتم؟
اصلا حرفی نزدم. بعد از اولین کلمه دوباره خودش شروع کرد به حرف زدن ... و حرف زدن .... و حرف زدن. یکی از حرفهایش هم تحسین حرفهای قبلی من بود. گفت:" تو یه چیزی گفتی که عالی بود. خیلی درست گفتی!" بعد هم ادامه داد و ده دقیقه از من نقل قول می کرد!
یادم به مکالمه قبلی افتاد. آن روز هم اجازه نداد من یک جمله کامل بگویم؛ چه رسد به این همه که از قول من می گفت! چرا این کار را می کرد؟

نمیدانم.
مهم هم نیست. وروره میکنیم حرفها رو و بعد هم اصرارکه: "بین خودمون بمونه. به کسی نگو".
باشه چشم. ولی خودت هم یادت باشه به چند نفر گفتی!

 

دیروز پشیمان شدم از زنگ زدن و یک ساعت طول کشید تا بالاخره دوستم خسته شد و خداحافظی کرد!

شاید سال دیگر هم به او زنگ بزنم. شاید هم فقط چت کنم و هر چه لازم شد فقط برایش بنویسم.
بله همین کار را می کنم. فقط می نویسم.