پارک شهر
دلم می خواهد سالها بعد، خیلی خیلی سال بعد، روزی کسی در پارک شهر، یا پارک خوشنامتری- فرقی ندارد کدام پارک- از کسی دیگر بپرسد شما زهره را می شناسی؟ بعد ان یکی بگوید که بله می شناختم، خدابیامرزدش. بعد هم از ادامه زندگی من برای دیگری بگوید. دلم می خواهد بگوید از سال 1400 به بعد ناگهان زندگی زهره عوض شد. زندگی پرتحرکتر و شادی و پربارتری اغاز کرد. ان یکی بپرسد: واقعا؟ شنیده بودم اما خیال می کردم این زهره، آن زهره نیست. و آن یکی بگوید: خودش است، خودش. همان که رمانی بسیار خوب نوشت و نقاشی های زیبایی کشید.
امروز کسی را دیدم که فامیلش کشیشیان بود. پرسیدم خ-کشیشیان را می شناسی. گفت داییم است. بعد هم درباره خانم و دخترش را پرسیدم. فهمیدم دختر فلج شده و بعد هم مرده. خود خ-کشیشیان هم مرده . و ...
دلم می خواهد سالها بعد، خیلی خیلی سالها بعد، روزی کسی در پارکی از کسی دیگر بپرسد زهره را می شناسی. و ان یکی بگوید اتفاقا همین هفته پیش، و ترجیحا بگوید همین دیروز، یا همین یک ساعت پیش رفته بودم ختمش. چه زن نازنینی بود. چقدر فعال، چقدر باسواد و ... چقدرهای دیگری که دلم می خواهد باشم و هنوز نیستم.
ک-کشیشیان دختر خ-کشیشیان بود. قهرمان یکی از داستان هایم. داستانک بهتر است بگویم. داستانی که مطمئن نیستم نوشته باشم ان را. در هر صورت ک اکنون مرده است. ان روزها ادایش را در می اوردم وقتی نمی توانست پوشک دخترش را ببندد. همان موقع هم نیمه مرده بود. شوهرش کتکش می زد. او را از خانه بیرون انداخت. دوباره اشتی کردند و دوباره قهر. بعد خانه ای اجاره کردند و روزی مارا هم دعوت کردند. من و فهیمه را. رفتیم. بیشتر از یک ساعت نشستیم و ک از اشپزخانه بیرون نیامد.
چند روز بعد شوهرِ ک سرزده امد خانه ی ما. تنها بودم. درددل کرد. از ستمِ مادرزن و پدرزنش گفت. از توقع زیاد انها. شنونده بودم. نمی توانستم بپرسم چرا ک- کشیشان را کتک زدی. حتی اگر مقصر بود در تمام این ماجراها، باز هم حق نداشتی او را کتک بزنی.
دلم می خواهد سالها بعد ... خیلی خیلی سالها بعد ...