چطور اجازه دادم این حال خوب بلغزد و برود!

چرا مهمل گویی آدمها مرا اذیت می کند. دلیلی در گذشته؟! آه، بله. سرانجام پیدایش می کنم. بنابر توصیه ی او می اندازمش دور. به شیوه ای که او یاد داده. بعد هم کتابم را می خوانم. یکی از زیباترین ها. غرق در حیرت هستم از این جهانی که افریده!

و ناگهان دوباره!

 

صدای حرکت دندان هایش همراه حرف هایش در گوشم می پیچد. چقدر توان من کم است برای تحمل این همه ناهنچاری ها. چقدر بزرگ می شود هر چیز کوچک، در ذهن و قلب و گوش و فکر من!

صدای تیک تاک ساعت می آید. باید بروم تماشا کنم افسونگری را که افسون هایش را هدر می دهد.

لکنت دارد. اما دقیقا نمی دانم کدام حرف را خوب تلفظ نمی کند. شاید فقط کمی مکث یا کمی کوتاهتر می گوید. گوش ایرادبین من متوجه می شود. درهرحال این لکنت فقط مربوط به زبانش نیست. افکارش هم لکنت دارد. گوشی را برمیدارم و می گذارم؛ دوباره وصل می کنم و قطع می کنم؛ همچنان حرف می زند.

باید برای حرف، کلمه های دیگری هم داشته باشیم. مثلا حرف مفت! حرف های غلط! حرف برای حرف زدن! حرف از موضع من می دانم! در مقابل حرف حسابی. این مفاهیم را در عبارت ها داریم اما به عنوان یک کلمه نداریم. منظورم کلمه مودبانه. وگرنه می شود گفت: زر می زند.

دوباره و دوباره گوشی را می زنم و او حرف میزند و حرف میزند و حرف می زند. جالب است نامش الف است. مثل الف. او هم الف است. چطور ممکن است!

شباهت های اخلاقی که داری گویا شباهت فیزیکی هم داری. گاهی مردمی با یک اخلاق و ادا را دیده ام که درست شبیه کسی بوده که قبلا با همین اخلاق می شناختم.

شاید این الف همان الف خودمان باشد. در آن صورت نتیجه گیری های من همه غلط قولوط هستند!