چطور اجازه دادم این حال خوب بلغزد و برود!
چرا مهمل گویی آدمها مرا اذیت می کند. دلیلی در گذشته؟! آه، بله. سرانجام پیدایش می کنم. بنابر توصیه ی او می اندازمش دور. به شیوه ای که او یاد داده. بعد هم کتابم را می خوانم. یکی از زیباترین ها. غرق در حیرت هستم از این جهانی که افریده!
و ناگهان دوباره!
صدای حرکت دندان هایش همراه حرف هایش در گوشم می پیچد. چقدر توان من کم است برای تحمل این همه ناهنچاری ها. چقدر بزرگ می شود هر چیز کوچک، در ذهن و قلب و گوش و فکر من!
صدای تیک تاک ساعت می آید. باید بروم تماشا کنم افسونگری را که افسون هایش را هدر می دهد.