با خودت که حرف می‌زنی همه چیز آسان است. با ورود هر کسی حتی صمیمی‌ترین و خوش‌قلب‌ترین هم دچار تنش می‌شوی. مبادا اذیتش کنم! مبادا او به من آسیب زند.

برای بار دوم دون خوان را می‌خوانم به امید مرور گذشته‌ی خودم. کار احمقانه‌ایست. شاید حتی بار اول هم احمقانه بود. ازآنجاکه ممکن است من هم یک احمق باشم اتفاق عجیبی نیست. حماقت نسبت به چه کسی؟ حتما آدم‌های باهوش‌تر از من هستند که من نسبت به آن‌ها ... همان‌طور که آدم‌های احمقی که من نسبت به آن‌ها ...

همیشه دنیا حول محور ما می‌چرخد. وقتی با دیگران حرف می‌زنیم و می‌فهمیم دنیا حول محور آن‌ها می‌چرخد، ناگهان هویت خود را گم می‌کنیم لای چرخه‌های دنیا! دیگران بیشتر از آن‌که فکر کنیم شبیه خودمان هستند.

من دوباره فکر کردم میان راضی بودن خودم از خودم و دیگری از من، کدام را ترجیح می‌دهم. حتما اولی. اگر جراتش را داشته باشم که بدون ترس و علیرغم نظر دیگری خودم را دوست داشته باشم. یا از یکی از کارهای خودم راضی باشم.

پیش‌ترها دیگران برایم بزرگ‌تر بودند و محترم‌تر. حالا خیلی از آن‌ها وقتی حرف می‌زنند می‌فهمم که خودشان هم به حرف‌های خود اعتقادی ندارند؛ چرا من اعتقاد داشته باشم به حرف‌ها و عقاید آن‌ها. وقتی از عقیده حرف می‌زنم خنده‌ام می‌گیرد. حرف‌های آن‌ها گاهی آن‌قدر مفت هستند که دلم برای اعصاب شنوایی خودم می‌سوزد.

دیوار روبرو از گذشته حرف می‌زند

از آدم‌هایی که روی آن خطی کشیده‌اند

من از امروز می‌گویم

و از آدم‌هایی که روی آن‌ها خط کشیده‌ام.

گاهی تصمیم سخت است. هیچ سویی، سوی درست نیست. هر طرف بروی آزار خواهی دید. نمی دانم چرا در این موقعیت قرار گرفتم. همیشه از دیدن طفره رفتم. اما گاهی دیگر نمی شود. ناگهان به پشت سر نگاه می کنی و از صبوری احمقانه ی خودت عصبانی می شوی.

بگذریم.

این هفته اتفاق خوب هم افتاد. اتفاق که نبود. میان آن همه اشک و درد که نظاره کردی، چیزی هم اتفاق افتاد بی ربط به همه اینها. برای اولین بار از خودت راضی بودی علیرغم نارضایتی دیگری. ترجیح نظر خودم! اتفاق میمونی بود. میمون از نوع زیبایش :)

نام‌ها

نام‌ها

ما همه‌چیز را از طریق نام‌ها می‌شناسیم. نام‌ها برداشت عقلی هستند و با دانستن آن‌ها حقایق دیگر درباره شی نامیده شده را فراموش می‌کنیم

هر چیز با نامش شناخته می‌شود و عقل تنها حقیقتی که با آن نام به ذهنش می‌آید می‌شناسد و باقی را حذف می‌کند. نمی‌دانم کدام جمله درست است. مثلا الان وروره‌ی همسایه‌ی پرحرف را چه بنامم که با حقایق زیبایی روبرو شوم. باید فرض کنم من آخرین بازمانده از آخرین جنگ جهانی هستم و ناگهان می‌فهمم کسانی در نزدیکی من حرف می‌زنند. به چه زبانی؟ مفهوم نیست.

وقتی بدون خاطرات گذشته به دنیا نگاه کنی، هیچ درختی نمی‌بینی همان‌طور که هیچ کوهی و هیچ دریایی. یک معلم ذن گفته است بعد از مدتی دوباره درخت، درخت است و کوه، کوه. بی‌شک نه مثل قبل از نگاه عمیق که درخت، درخت بود و کوه، کوه.

بی‌ربط است ولی یادم آمد معلم کاستاندا همان‌که به نام ناوال می‌شناختنش- روزی او را بلند کرد و چرخاند. بارها و بارها او را چرخاند و کاستاندا حس کرد همه دنیا می‌چرخد و از دنیایی به دنیای دیگر می‌رود. سرانجام او را بر زمین گذاشت. همه چیز شبیه قبل بود اما کاستاندا می‌دانست این علف‌ها همان قبلی‌ها نیستند. به محل سکونتش برگشت. همه چیز مثل قبل بود اما او مطمئن بود که هیچ‌کدام همان قبلی‌ها نیستند.

شاید ما هم هر شبی که می‌خوابیم می‌چرخیم و می‌چرخیم و صبح در دنیای جدیدی بیدار می‌شویم. حتی شاید در جسم دیگری؛ و همه‌چیز در حافظه ما ضبط است تا ما را فریب دهد که دنیای آشنای خودمان است.

ما چهارتا

من و آن دوتا

وقتی با اجازه‌ی یکی از آن دوتا میان رابطه می‌روی و دیگری را بازخواست می‌کنی، یا سوال می‌کنی، یا توضیح درخواست می‌کنی، یا هرچه، چقدر خودت را توجیه می‌دانی؟ وقتی هنوز سوالی را که یکی از دو درخواست کرده از دیگری بپرسی، مطرح نکرده‌ای، و نمی‌دانی حق داری مطرح کنی یا خیر، درواقع داری از خودت سوال می‌کنی، من کجای این رابطه هستم.

اعتیادی که دیگران را به خاطرش تقبیح می‌کردم گریبان را گرفت. شاید هم فقط کمی نفس کشیدن است. سرک کشیدن در زندگی دیگران! آنجا که خودشان می‌خواهند. اما مگر فرقی دارد که بخواهند یا نه. مهم این است که سوژه زندگی من خودم هستم و نه دیگران. این جمله را سال‌ها قبل دوستی به من گفت. در تقبیح رفتار کسانی که مدام در زندگی دیگران فضولی می‌کنند.اما این روزها مردم از خصوصی‌ترین لحظه‌هایشان عکس و فیلم می‌گیرند و منتشر می‌کنند. خب که چی! "خب که چی" که اصلا مهم نیست. مهم این است که خب که چی، تو گوش می‌دهی و نگاهشان می‌کنی.

بگذریم؛ از مداخله می‌گفتم. گاهی فقط خودت را فریب می‌دهی که خب از من خواسته دیگه. من باید کمک کنم دیگه. بعد هم بیشتر فرو رفته‌ای در زندگی دیگران و بعدتر هم باید با شخص چهارمی که از او هم درخواست شده در رابطه وارد شود صحبت کنی. چه دور باطلی. می‌خواهی به خود بقبولانی که مقصر نیستی. اما فرقی نمی‌کند. بعد هم بخشی از وجودت می‌خواهد سرزنش کند که آن‌هم بی‌مورد است.

آن‌قدر اهمیت ندارد که بعد از تمام شدنش به آن فکر کنی.امتدادش در ذهنت هم همان‌قدر بی‌اهمیت است که بخواهی به خود یادآوری کنی.

پروست هم این وسط باز مفاهیم جدید خلق کرد. خودش روای که لزوما خودش نیست- را از نگاه دیگران می‌خواهد ببیند. همان کاری که ما هم اغلب می‌کنیم. و گاه همان‌طور که من‌راوی تجربه کرده می فهیم که در دنیای آن دیگری به‌قدر لحظه‌ای هم مهم نبوده‌ایم و متوجه حضور ما نشده است.

ناگهان از نگاه او جهان را می‌بینی و در آن جهان خودت وجود نداری. حس نبودن خودت چنان تناقضی در وجودت ایجاد می‌کند که موجب افسردگی می‌شود. حسی شبیه به افسردگی که نامی برایش نمی‌دانم.

در انتها وقتی به هرچه فکر می‌کنم جز جریان‌های امروز احساس گناه می‌کنم. هرچند لحظه‌هایی ذهنم خسته می‌شود به دنبال چیزی بسیار روزمره می‌گردد تا استراحت کند و بعد از استراحت، خجالت می‌کشد.

کاش این روزها ...کاش این روزها ...