می گردم دنبال نشانه ها! تنها نیستم، با کمک چت جی پی تی. (به نوشتن فارسی اسمش توجه نکرده منم چتی صداش می کنم)

البته که مدام منحرف می شود و باید برگردانم جستجو را به مسیر اصلی.

تصویر ذهنی من از سنگ شدن زن لوط از داستان دیگری نشئت (چطوری نوشته میشه نشات؟) گرفته. یا تفسیرهای بعدی. قران اهمیتی به زن نداده و بدون اشاره به دلایلش او را جزو نجات دهنده ها نمی داند. ادیان دیگر چطور؟ در تورات زن به عقب برمیگردد و تبدیل به نمک می شود. داستان کره ای شبیه به این هم هست و در آن داستان، زن واقعا به سنگ تبدیل می شود. بعضی از تفسیرها اشاره به پشیمانی یا وابستگی زن به زندگی گذشته دارند و در بعضی روایت ها بیشتر اشاره به این است که نباید به گذشته نگاه کرد. باید به روبه رو نگاه کنی و پیش بروی. دردها را باید پشت سر بگذاری.

با فرهاد که بازی می کردم ودنبالش می دویدم مدام به عقب برمی گشت و اغلب هم به مانعی برخورد می کرد. هر چه می گفتم به عقب نگاه نکن گوش نمی کرد. هنوز خیلی کوچک بود! من هم انگار بزرگ نشده ام به قدری که بفهمم نباید برگردم وگرنه سنگ می شوم. شاید هم سنگ شده و خبر ندارم.

شاید هم دلیلش این است که مغز ما ابهام را دوست ندارد. باید برای هر چیزی دلیل پیدا کند. چرا ناگهان غیبش زد و جواب ایمیل هایم را نداد؟ این سوال مهمی نیست. سوال اصلی این است که آیا زنده است؟ آیا مرده که جوابم را نداده؟ دست خودم نیست، این اولین چیزی است که به ذهنم می رسد. خواسته بودم حتی اگر نمی خواهد جواب دهد یک کلمه بنویسد. مثل آقا نقطه ای که فقط یک نقطه گذاشت.

دوست مشترک هم از او خبر ندارد. اصلا ارتباط ما بر چه اساس بود؟ عرفان. او اطلاعات زیادی داشت و هنوز هوش مصنوعی نبود تا این خصوصیتش را بی ارزش کند. اما در عمل هرگز نفهمیده بود در لحظه بودن چه حسی دارد. عجیب است. مثل همه عجایبی که در انسان ها دیدم. بهتر است بگویم پیچیدگی.

نمی دانم که چرا بعد از سالها دوباره یادش افتادم. جستجو کردم و فهمیدم دو سال پیش یک مقاله منتشر کرده. ایمیلی هم توی پروفایلش بود. برایش چند خط نوشتم. نه، به چند خط نرسید. فقط گفتم من فلانی هستم و امیدوارم خوب باشد. بلافاصله جواب داد. با کمی طعنه.

چه خیال خامی. فکر کردم شاید به درجه روشنگری رسیده که جواب نداده. البته این هم یک گزینه بود. در صورت زنده بودنش. اما همان آدم با همان اداها و ... گیریم من بد نوشتم. چون اصلا نمی دانستم که این نوشته هزگز خوانده خواهد شد یا نه. قبلا هم نوشته بود و جوابی نگرفته بودم. بارها. اما اگر او آدمی شده بود که ادعا میکرد می خواهد باشد باید جور دیگری می نوشت.

بعد هم تمام شد. کنجکاوی احمقانه! پاسخ به سوالی مربوط به چندین سال پیش!

بعد مثل فیلم، گذشته - البته فرازهایی از گذشته- از جلوی ذهنم عبور می کند. آدمهایی که آمدند و رفتند. این ها هم که مانده اند چندان نمانده اند. می گویند لحظه مرگ گذشته ات مثل فیلم از مقابل چشمانت عبور می کند. شاید قرار است امشب بمیرم. بروم زودتر بخوابم.

همیشه آرزو کرده ام در خواب بمیرم.

شب بخیر