گاهی برمیگردم به نوشته های قدیم و از خودم یاد می گیرم. جدی گفتم! همیشه یادمان نمی ماند همه چیز. مثلا ان روز بحرانی تصمیم گرفتم حتی لحظه ای از عمرم را هدر ندهم. قسم خوردم بیرون که رفتم از آن جا- جایی که دنیا لب پرتگاه است و می توانی نسیم عدم را حس کنی- تصمیم گرفتم هوشیار باشم. همین است. این کلمه معنای همه چیز است.
عینک زده ام و حتی چشم های ماهی کوچکتر را هم می بینم. فهمیدن دنیا مثل عینک ذره بین است. هوشیار بودن مثل عینک ذربین است. غبار زندگی و عادت ها کدر می کند همه چیز را. باید عینک هوشیاری زد و دوباره دید. حرص زدن برای بدست اوردن مثل این است که انچه هستم کامل نیست. درحالی که من کامل هستم. کامل نه به نسبت چیزهای دیگر. به اندازه خودم. بیشر از این نمی توانم باشم. یک بودن است و یک حس و یک دنیا. یک درون و یک بیرون.
گاهی سرزدن و دیدن دیگران را مثل وظیفه انجام می دهم. احمقانه است. راستی اگر نروم چه کسی استنطاقم می کند. خودم! خودم دوپاره می شوم و خودم دیگرم را را استنطاق می کنم.
دیگرتر مثل این ها هستم که مدتی حرف نمیزنند؛ بعد تشنه حرف زدن می شوند. دوره ویپاسانا رفته بودم. انچا سکوت طولانی است. روزها و روزها و شبها و ... ده روز. بعد از آن همه تند تند حرف میزدند. یواشکی روشنایی بردیم انتهای باغ تا با هم حرف بزنیم. همانها یک هفته بعد جواب سلام را هم نمی دادند. دختر نازنازی انجا بود که بعدا فهمیدم ازدواج کرده و یک دختر دارد. از انها که لای پنبه بزرگ می شوند. انقدر زیبا که خیال می کنی خوشبخت ترین دختر روی زمین است. دختری دیگر را نصیحت می کرد که چطور سازش کند و قانع باشد در زندگی زناشویی! می گفت باید سرگرمی داشته باشی تا جای خالی شوهرت را که همیشه کار دارد پر کنی! شوهرش را دیدم. تا مسیری ما را رساند. دلتنگ همسرش بود که لاید یک هفته بعد دوباره تنهایش می گذارد. شاید هم از فردا صبح!
کنار من، نفس به نفس، دختری بود که نمی دانم چرا متنفر بودم ازش. از روز اول هم که دیدم از او بدم آمد. شاید به همین دلیل نفس به نفس شدم با او. سعی کردم پنهان کردم. پایان دوره با او حرف میزدم تا پنهان کنم. انگار گناهی مرتکب شده بودم که از او بدم می امد. شاید هم دلیل حس گناه این بود که هیچ دلیلی برای نفرتم پیدا نمی کردم.