هنوز از دست خودم عصبانی هستم.
نه این که مورد خاصی باشد. هنوز نشان این است که ادامه دارد و قطع نشده. وگرنه پدیده جدیدی نیست. مثل همیشه. از روزی که به دنیا امدم. شاید هم چند روز بعدش. یا حداکثر چند ماه. حالا گیریم 5 سال اول یادم نیست. اما همیشه از خودم ناراضی بود.
به نظر می رسد دیگران هم از خودشان ناراضی هستند. برای همین تلاش می کنند که زندگی را عوض کنند. اصلا چرا باید عوض کرد.
فیلم همیشه و همه جا را دیدم. ایده جالب بود اما پرداخت نه. این هم حرف کلیشه ای. که با روح کلمه پرداخت نمی خواند. درهرصورت باید بگویم موضوع برایم جالب بود. دنیاهای موازی. اما داستان ... اسپویل نمی کنم. اگر فیلم را ندیده اید نخوانید و ببینید. از ان فیلم هایی که باید دید. جایی به زن - به شخصیت اصلی- می گوید: تو بدترین ورژن خودت هستی.
انگار درباره من حرف میزد. من هم بدترین ورژن خودم هستم. فکر این که که در دنیاهای دیگر منهای بهتری زندگی می کنند که شاید حتی ورپریده هم نباشند، عجیب است. ناراحتم می کند. گیجم می کند. اگر انها من نیستند من بودن مرا زیر سوال می برند. عجب. در غیر از صورت زمان نمی توانم درک کنم. مرگ این که در زمان های متفاوت باشیم. وگرنه من چرا من بودن انها را درک نمی کنم. ایا حس من بودن هم مادی اس. نمی تواند باشد.
شاید هم دنیای موازی فقط ساخته ذهن ما باشد. هنز دلایل کافی برای وجودش نیست.
کاش می توانستم بر تنبلی خودم غلبه کنم.