این روزها با آدم های مزخرفی مجبور شدم حرف بزنم. و همچنان ادامه دارد. امیدوارم زود تمام شود. ولی داشتم به این فکر می کردم که وقتی یک مشکل بزرگتر بوجود می آید می فهمی مشکلات قبلی چقدر کوچک بوده اند. نه این که کوچک باشند. همان ها ادم را از نفس می اندازند. اما گاهی در مواجه با یک مشکل غول اسا ...

یادم هست سالها پیش هم کسی بود که تا مرز دیوانگی مرا پیش برد. نه رفتارش؛ وارد عمل هم شد. تمام زندگیم را ... کشید. به قول امروزی ها اِند بدبختی و مشکل. از دیدن اون آدم نفرتی بر سراسر وجودم غلبه می کرد که ممکن بود قلبم از کار بایستد. تا وقتی که مادرم را از دست دادم. بعد از آن آرزو کردم کاش ده بار دیگر از سر گرفته شود و با آن ادم موجه شوم اما با مرگ مادرم نه.

یادم افتاد به ابتکار احمقانه و بچه گانه ی برادرم. وقتی خیلی سنش کم بود روز از من خواست موهایش را بکشم. همزمان می خواست دست خودش را بسوزاند. می گفت درد سوخت انگشتش باعث می شود درد موها را نفهمد. هیچ وقت برادرم را درک نکردم. شاید او هم مرا.