حمله
گاهی مورد حمله واقع میشی. خیلی صادقانه. از روی دوستی و عشق.
خیلی باید هوشیار باشی. همیشه هم نمی فهمی. شروع به انتقاد از خودت می کنی. و زندگیت! که من چرا چنین هستم. و اونی میشی که او میخواد. بعد از مدتی یکی دیگه از راه می رسه. باز بهت حمله می کنه. خیلی دوستانه. خیرخواهانه. و تو دوباره قانع می شی. و می شی اونی که او میخواد. اینجوری میشه که هیچ وقت اونی نیستی که خودت میخوای.
بعد فکر می کنی تو چندبار با دیگران این کار رو کردی. که این ستم به خودت هم هست. وقتی تغییری احمقانه در دیگران ایجاد می کنی؛ و کج و کوله شون می کنی؛ انگار گلی رو خشک کرده باشی.
باید اجازه بدی دیگران خودشون باشن. حتی اگر بدبو هستند. حتی اگر ناخوشایند. زیرا که شاید قبل از تو کسی دیگه بهشون حمله کرده.
و باید هوشیار باشی. که همونی باشی که خودت قبول داری. نه دیگران. هوشیار، هوشیار، هوشیار.
تو نمی تونی امتداد دیگران باشی. آرزوهای دیگران باشی. و به چیزی که دیگری نرسیده برسی. برای خاطر رضایت او.
دیروز یکی ازم تعریف کرد. خجالت کشیدم. بعد فکر کردم چرا. چرا خجالت کشیدم. ترسیدم اونقدری که او میگه خوب نباشم. اما ترس نداره. به این فکر کن که ازت تعریف شده. خوشحال باش. ولی مغرور نشو. کور نشو. هوا برت نداره.
و خلاصه که حال خوبی است امروز.