حالا که فکر می کنم چندان هم عصبانی نیستم. به عبارتی ناراحت نیستم. کارش بد بود. وحشتناک بود. هر غلطی دلش خواست کرد. رابطه هایم را خراب کرد. پشت سرم حرف زد. رازی را برملا کرد و علیرغم قولی که داده بود به همه گفت.

اما

اما باعث شد از ادامه معاشرت و حتی همکاری با شخصی که دوست نداشتم معاف شوم. دوست ابلهی که به او نزدیک شد هم بود. در نظرم ارزشمند بود. با ذوب شدن در این شیاد، باعث شد اعتبارش را نزد من از دست بدهد. و این خوب بود. باعث شد وقتم را نجات دهم.

از رودربایستی های خودم گاهی خنده ام می گیرد. و این اتفاق باعث شد برایم مهم نباشد. حداقل چند نفری دیگر برایم مهم نیستند: مردی که هر روز رشد می کند از ابعاد و نه از افکار. زنی که پوستش اجازه ی رشد بیشتر را نمی دهد زیرا که از هم می پاشد اگر بیشتر از این شود در ابعاد!

و من خوشحالی کوچک اما مهمی را یافتم. همه از صدقه ی سر همان شیاد بود. که امروز بیشترین شیادیش برایم روشن شد. و از این که قبلا هم حدس زده بودم و خودم را باور نکرده بودم؛ شرمنده ی خودم شد.

و دیگرتر کار بامزه ای بود که کردم. و از خودم راضی شدم. در حالی که با سیما حرف می زدم او را وادار کردم مطلبی را بگوید که می خواستم. هدایتش کردم تا بگوید. بلافاصله گفت. از من سوال کرد که می دانم. می دانستم. اما نمی دانستم که او می داند.

و در حالی که خیال می کردم عصبانی هستم از این همه شادی که در خود جستم تعجب کردم. فایل صداها را گوش کردم. تفاوت آنچه از دست دادم و آنچه به دست آوردم زیاد بود. ضرر نکرده بودم. بگذار آنها با هم بچرند و در مورد من بگویند.