از بعضی فیلم ها حالم بد میشه.
از بعضی داستان ها هم.
و از بعضی کانال ها.
وبلاگ ها کمتر.
هر احساسی داره میاد دو خط توی کانالش می نویسه. گاهی حتی فحش. خب به من چه ربطی داره که مثلا چاه ...
وبلاگ خوبیش اینست که انتخاب می کنی. که بخوانی یا نه. باز کنی یا نه.
و دیگرتر این که این روزها با شهرهای اطراف تهران بیشتر آشنا شدم. مخصوصا دخترهای جوان. با آخرین آرایش وسط بیابان خدا پیاده می شوند تا مثلا به دانشگاه آزاد دوقوزآباد بروند و مثلا غبارروبی کامپیوتر بخوانند!!
اما مردم عادی مهربانتر از تهرانی ها هستند. خیلی راحت ارتباط می گیرند. در حالی که اینجا همه اخم می کنند و به هم سلام نمی کنند.
و دیگرتر این که دوستی ساعت ها با من حرف می زد. گاهی خسته می شدم از بس طولانی بود. یک روز ناگهان گفت احساس خوبی ندارد و هر وقت احساسش خوب شد برمیگردد و با من حرف می زند!
یادم افتاد به امیر قبله. یک روز با او سلام احوالپرسی کردم و از خانواده اش پرسیدم. با اشتیاق حرف زد و چیزهای نپرسیده را هم شرح داد. بعد مرا بلاک کرد. دیر فهمیدم. زیرا هنوز کم تجربه و گاهی خنگ هستم در این امور شبکه های اجتماعی. اما وقتی فهمیدم؛ نفهمیدم. یعنی وقتی فهمیدم بلاک هستم نفهمیدم چرا؟ شاید یک سال دیگر حال او را می پرسیدم. شاید هم هرگز.
و باز یاد این مثال تکراری افتادم. آناهیتا - از بچه های دانشگاه- گردنش را کج می کرد می آمد جلوی رویت تا بپرسی: حالت چطوره؟ عزیز مشکلی پیش اومده؟
بعد هم برود به همه بگوید فلانی فضول است و از احوالات خصوصی من جویا شده!!