قول داد کارم را بخواند و نظر بدهد. شش ماهی از آن تاریخ می گذرد. در زمان بدقولی دوم، یا شاید سوم، از او خواستم دست از این ادعا بردارد و فقط مرا به یک ناشر معرفی کند. نمی خواستم اولین کارم در چند نسخه دیجیتال مدفون شود. اما اصرار کرد. گفت حتما باید بخواند.

به خودم شک کردم. به این که بعد از چند بار بدقولی، خیال کرده بودم مخصوصا این کار را می کند تا اذیتم کند. به چه جرم؟ هیچ. اما شخصیت پیچیده ای دارد. یا بهتر بگویم دم دمی مزاج است. یک لحظه خوب است بی هیچ دلیل و لحظه ی بعد...

به خودم شک کردم و باز منتظر نشستم. گفت خانه عوض کرده و نمی تواند. قول تاریخ بعدی داد. صبر کردم. تاریخش رسید. گفت بفرست. دوباره فرستادم. چند روز گذشت. گفت لب تاپش هنوز نصب نیست و قول تاریخ بعدی داد.  بعدی رسید. گفت ببخش. متشکرم که صبوری. حتما می خوانم. ببین چطور سریع و دقیق هم می خوانم. فقط کمی صبر کن. باز صبر کردم. تاریخ بعدی رسید. گفت دوباره بفرست. دوباره گفت سرش شلوغ است باز هم زیر قولش زد. بعد از چند وقت گفت عذر می خواهم. مرسی که صبوری. اما ببین چه می کنم برایت. حالا همه چیز حاضر است بفرست. برای بار چندم فرستادم. خبری نشد. گفت کمی صبر کن. مرسی از صبوریت. اما ببین چه می کنم برایت. شرط و شروط گذاشت. آیا حاضرم هر چه می گوید را بپذیرم و متن را تغییر دهم. در موردش بحث کردیم. که اگر بتوانم و بدانم و ...

قبول کرد و پذیرفت نظرم را. گفت بفرست.

باز هم صبر کردم. خبری نشد. گفتم چه شد. گفت صبر کن و تاریخ بعدی رسید. دوباره فرستادم. گفت حال عادی ندارم. - نمی دانم چرا حتی بلد نیست وضعیتش را شرح دهد. این بخش خود داستانی است- بالاخره گفت دارد ازدواج می کند و من او را درک نمی کنم و ...

خنده دار است اگر برایش شرح دهم. اصلا درک نمی کند. اصلا معنای قول و قرار را نمی فهمد. اما من هم نمی فهمم. شاید آخرین بار که به اصرار مرا خانه اش دعوت کرد و گله که چرا نمی پذیرم و بالاخره پذیرفتم  و درست سر کوچه اس ام اس او را دریافت کردم که "نیا کار دارم" باید می فهمیدم. باید می فهمیدم روی حرفش نمی شود حساب کرد. و اگر نفهمیدم باید همان روز وقتی که از سرکوچه - یا نزدیک خانه درست یادم نیست- زنگ زدم که آیا برگردم یا خیر؟ گفت حالا که تا اینجا آمدی بیا؛ و باز هم پشت در ماندم، باید می فهمیدم که نباید روی حرفش حساب کنم.

می خواستم گله کنم. اما خودم مقصر هستم. نباید به او و حرف هایش اعتماد کنم. نباید در حرف هایش به دنبال معنایی باشم.

دیرتر نوشتم تا یادم بماند. گاهی قضاوت دیگران را طلب کرده ام. اما از این حال خودم خوشم نمی آید. هیچ کس جز من نمی داند او چه رفتاری داشته. و هیچ کس نمی تواند کاملا وضعیت را درک کند. چرا برای مجاب کردن دیگران به دنبال تخریب خودم هستم!! که تا پایان یک ماجرا می روم که چه چیز را ثابت کنم. گیرم دیگران همچنان او را بستایند. به من چه ربطی دارد. من تا جایی که می شد با او مدارا کردم. او دوست خوبی نیست.

بهتر بگویم: او اصلا دوست نیست.

یا بطور مشخص بگویم: او دوست من نیست.