آرامش
داشتم برای خرید می رفتم و توی راه فکر می کردم.
به خودم گفتم چقدر خوبه که آرامش دارم.
و به رفتارم فکر می کردم که چند وقت پیش بسیار مضطرب بود. چیزی فرق نکرده. این منم که دیگه اهمیت نمی دم. بعد به آدمهای دیگه فکر کردم. که کی بی قرار هستند و کی آرام. آیا شرایط خوب بیرون باعث آرامش است. آیا حوادث بیرون آرامش ما را می گیرند و یا ...
نمی دانم. هیچ وقت دیگری نبوده ام. همیشه همین ورپریده بوده ام و بس. اما در قالب این زری، گاهی مسائل کوچکتر باعث واکنش های بزرگتری شده اند در من. و اگر همیشه آرام باشم و اهمیتی به آنچه اتفاق می افتد ندهم، خب آن وقت بودا خواهم بود و نه ورپریده.
اما تلاش می کنم برای رسیدن به آن آرامش. زیرا دنیا و رخدادهایش فراتر از توان من است که تغییرشان دهم.
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان ۱۳۹۶ ساعت 9:18 توسط زری ورپریده
|