نگفته ها
نزدیک دو ساعت حرف می زدم با او. می دانید کدام بخش اش جالب بود؟ همان بخش هایی که به او نگفتم. حرف هایی که نزدیم. کنکاش کرد و کرد تا بگویم و بتواند آن بخش وجود مرا هم با معیارها و خط کش هایش که از دیگران قرض گرفته بود از آن خودش نبود بسنجد و ویران کند با تحقیر.
اما نگذاشتم. نگذاشتم تا بفهمد که چیزهای نگفته چه ها هستند. برای همین بود که این قدر طولانی حرف زد. من هم حرف زدم. از چیزهایی که قبلن از او پنهان کرده بودم. از یک حساب و کتاب واقعی که در قالب فهم او می گنجید. اما هیچ چیز نگفت. دو ساعت حرف زد اما حتی یک جمله ی به درد بخور نگفت. لابد او هم همین حس را الان دارد. زیرا که او هم دو ساعت حرف شنید تا مرا به گفتن نگفته هایم وادارد و نتوانست.
چه خوب است که حجابت را حفظ کنی در برابر نگاه دیگران که می خواهند درونت را ببینند. حجابی که می پوشاند و نه حجابی از جنس چادر که زنانگی ات را در طبل می کوبد و بویی از خود ساطع می کند که مردان را دیوانه کند. حجابی از جنس واقعی برای پنهان کردن روحت. که غریبه ها نبینند. که نتوانند با خط کش و گونیا و کولیس و ریزسنج، بسنجندشان.
سخت بود نگفتن، وقتی حلقومت را گرفته بود و فشار می داد. وقتی می گفت این همه وقتت را تلف نک و دست به زانوهایت بزن. فقط همین را بلد است. خیال می کند با زانوهای خودش بلند شده است. فراموش کرده که روزگاری نگفته هایش را برایم گفته. آن نگوهایی را که آدم گاهی از خودش هم پنهان می کند. حالا من بهتر از خودش می دانم که به چه تکیه داده است. و او که نمی داند چه مضحک دیگران را راهنمایی می کند.
اصلن کاش می شد همیشه سکوت کرد. تلفن که به هم می زنیم ساکت باشیم. سلام کنیم و خداحافظی. هر کس به تناسب وقتی که دارد. یا شاید بهتر باشد به شیوه ی مسخره ای که مهدی اختراع کرده در پایان تماس بگوییم:"پایان"
اصلا به جای سلام هم بگوییم پایان. در شروع هر کاری بگوییم پایان. این طور که باشد به مرگ بیشتر فکر می کنیم که آن هم پایان همه ی پایان هاست. اما با مرگ شوخی نمی شود کرد. حتی مثال زدن مرگ نیز به گمان من نوعی تظاهر است. ممکن است مرگ بشنود و انتقام سختی بگیرد. زیرا که مرگ همدستان خطرناک تری دارد. اصلن بگذریم از موضوع اصلی دور شدیم.
وقتی مکالمه پایان می یابد به ساعتی که در آن هدر دادم فکر نمی کنم. بلکه با حرف هایی فکر می کنم که توانستم نگویم. اما اگر فراموش کنم و بگویم و یا در اثر فشاری که مخاطب سمج می آورد! خیلی عذاب وجدان می گیرم. مثل آن روز که آن دختر اصفهانی درست جلوی ورودی مترو، وقتی که خیلی عجله داشتم که بروم از من سوال می کرد و من برای فرار از پاسخ، و گفتن حرف هایی که دوست ندارم بزنم، پاسخ های درست به او دادم و حرف هایی را که دوست ندارم بگویم گفتم. بعد از آن بود که خودم از خودم خجالت کشیدم. این بار باید سریع تر عمل کنم. قبل از این که سوال کند پاسخ بدهم. به سوال هایی که ممکن نیست بپرسد جواب بدهم. در باره ی چیزهایی بگویم که نمی خواهد بشنود. سوال هایی را جواب دهم که دانستن جواب شان برایش مهم نیست.
همه ی این ها را گفتم که بگویم باید هوشیار بود. دفعه ی بعد شاید رابطه مان تمام شود. اگر به جواب هایی که می خواد به او بدهم.