من
می تواند که راه گشا باشد. اعتقاد به این که هر آدمی به دلیلی به زندگی ما میاد، در کنار ما قرار می گیرد. اما این اعتقاد می تواند خطرناک هم باشد. اگر همه ی زندگیت را بگذاری تا ببینی تو برای چه به این دنیا آمده ای و هدف از خلق تو چه بوده و هر ننه قمری چرا به زندگی تو آمده، وا مصیبتا! همه اش باید سرگیجه بخوری و از این سر به آن سر بروی تا هی کشف کنی. شاید هم چیزی برای کشف نباشد. شاید زیادی جدی گرفته ای. البته که هر اتفاقی می افتد به نوعی ما آن را طلبیده ایم، اما نه به دلایل متافیزیکی. بلکه خیلی ساده به دلایل خواسته هایمان که ممکن است از بخشی از آن آگاه نباشیم. زندگی را طوری پیش می بریم که اتفاقات و آدم های خاصی سر راهمان باشند. شاید دقیقا هم همان نباشد. خوشبختی همین جاست که دقیقا همان ها نیستند. اما باید دید و گذشت و رفت. با یک نوع نگرش یا بینش- حتی اگر کامل درست هم باشد- نمی توان همه ی پدیده ها را توضیح داد. لعنت به پائولو کوئیلو با آن مزخرفاتش. نسلی را آنقدر مسخره کرد که سال ها طول می کشد این مهملات را از مغزشان در بیاورند و مثل آدم زندگی کنند.
و دیگر این که یک روز اتفاق افتاد اما آنها ثبت اش نکردند. در روز دیگری که مثل فردا باشند نوشتندش در سجلد من. و این گونه شد که من، من شدم. خواهرم نیز ثبت شد. اما دنیا را تاب نیاورد. نمی دانم من اشتباه کردم یا او. نکند به دنبال کشف سرنوشتش رفت و یا ترسید که هدفی نداشته باشد و یا ....
نمی دانم. اما راستش خوشحالم که نیست. زیرا که بودن، همان طور که وونه گات می گوید مثل یک ظرف کثافت است.
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۵ ساعت 23:27 توسط زری ورپریده
|