دوباره این سوال دهان باز کرده. من کجای زندگی هستم. آنها کجا؟ و چقدر ربط به هم داریم.

این روزها حرف های بی ربط زیاد شنیدم. مثل وقتی که دوستم می گفت باید فکر کنم. برای انتخابات می گفت! فکر؟! مگر او مغز سیاست است یا چه. اصلن مگر در زندگیش اینقدر فکر کرده چه اتفاقی افتاده است. جز آن که پسرش فرار کرد تا قربانی فکر کردن های او نباشد. مگر نه این که آخرین بار به او گفتم کمتر فکر کن. همه به او می گویند. مگر نه این که باید به یک روانپزشک مراجعه کند تا او را از دست فکر کردن رها کند. فکرهای غلط غلوط و کج و معوج.
به قول سوفیا هنوز مفهوم حرب برای مردم ما جا نیفتاده است. همسایه ام می گوید نتوانستم اعتماد کنم. مسئولیت دارد. او نمی داند که در سیاست به هیچ کس نمی شود اعتماد کرد. به برنامه ها و ائتلاف ها باید تکیه کرد. و آن دوست دیگر که به حافظه ی تاریخیش رجوع می کند. به او که نه تاریخ را می شناسد و نه اصلن حافظه دارد.
یاد راه حل های ساده افتادم برای مشکلات. اگر فکر نکنی و فقط کمی نگاه کنی، نه تحلیل که در هزارتوی ذهن بیمار و تعلیم ندیده به سیاه چاله می افتد و دچار "مگر تا حالا چه شده؟ امیدوارم شما موفق بشید. حالا بعدا می فهمید و اینها " می شوی. فقط ببین که در زمانی همه چیز اندکی از دست تندروها نجات یافت. همین کافی است.
اما چه می شود کرد که در اجتماع و سیاست نیز مثل کودک می شوند و خیال می کنند همه جا خانه ی شان است و همه مادرشان، با قهر و احتمالا غذا نخوردن همه چیز حل می شود(اشتباه نکنید به اعتصاب غذا به عنوان یک حربه سیاسی منظورم نیست) بله می گفتم. قهر می کنند. خیال می کنند کسی پیدا می شود که نازشان کند. می پرسد چرا توجه نکرد؟ نکرد که نکرد. چرا باید بکند. وقتی برایش جالب نیستی. با قهر چیزی درست نمی شود. نگاه کن تا ببینی ایراد کجاست. چرا جذاب نیستی. چرا بهتر کس دیگری است. با لگد زدن چیزی درست نمی شود. علت ها را دریاب و درست کن.

چرا بزرگ نشده ایم. چرا در زبان فیلسوف مآب او، یک غریزه ی سرکوب شده فریاد می زند. چرا می خواد باور کنم چیزی است که نیست. چرا خیال می کند به حرف هایش گوش می کنم فارغ از اعمالش. چرا نمی داند که حالا صدای پیش صدایش را می فهمم.

و درد بزرگ اوست که قهرش را در کوله پشتی اش گذاشته و در خیابان های ترکیه می چرخد و تنش می لرزد مورد تهاجم واقع نشود. شاید از تهاجم آشنای مردی فرار کرده. شاید قهر کرده. خودش می گوید: جایی که جایم نباشد نمی مانم" آیا در جنگل های ترکیه جایش است که مانده؟ و چرا حماقتش را جار می زند نمی فهمم. وقتی می ترسیدم دیگری خودکشی کند، انگار او وظیفه اش را برعهده گرفته است.

و این روزها بیشتر از هر کس خودم به مراقبت احتیاج دارم. می خواهم خود را تیمار کنم. زیرا که به شدت احساس تنهایی می کنم در این ابتذالی که آدم ها دارند. ابتذالی که به آن افتخار می کنند. فیلمی را می فرستد تا ببینیم. چه چیز را؟ هالو؟ با او چه حس خویشاوندی دارد؟

و یادم به آن روز می افتد که دوره گردی، تقویم های فهیمه را گرفت تا بفروشد و هرگز پولش را نیاورد. جاوید می گفت اگر غیر از این می کرد دوره گرد نبود و تا کنون دوره گرد نمانده بود.ه
و من فکر می کنم کجایم اشکال دارد که به این همنشین ها ختم شده است روزگارم.
نباید فکر کنم. فکر کردم گاه احمقانه ترین کار است. آنجا که حس هایت جوابت را از پیش داده است.