یک ساعتی شد. توی پارک هنرمندان نشستم تا نمایشگاه تمام شود. مدتهاست که در پارک ننشستم، منظورم تنهایی است. مجبور شدم به حرف هایشان گوش کنم و به دوردست های زندگی خودم بروم. دختر و پسری جوان بودند. مرد با حرارت حرف می زد و از رفتار پدر و مادر دختر انتقاد می کرد. دختر خشمناک تر از آن بود که حرف بزند. اما گاهی بر می گشت و جمله کوتاهی می گفت.

یاد همه ی اختلاف های عاشقانه و زنا شویانه افتادم. و این که اغلب زن ها بسیار مظلوم هستند. نه این که زن های دیگر ندیده ام، از اغلب موارد حرف می زنم. وقتی با دوستی گرفتار یک تذکر از نوع امر به معروفانه مواجه شدم، بسیار جوان بودم و نیاز داشتم برای دور بودن از خانه، اطمینان خانواده را جلب کنم. اگر حرفی به خانواده ام می رفت شاید خدشه ای وارد میشد به این اعتماد. شاید هم عواقب بدتری بود. همان وقت بود که او، که مرا به اتهام همراه بودنش آزار می دادند مقایسه ای ظالمانه کرد. که خانواده اش اگر می فهمیدند. کمی بعد غذر خواهی کرد بابت این مقایسه. منصف ترین مردی بود که می شناختم. آن وقت ها این را نمی دانستم که چه نایاب است مانند او.
و یادم به دوستی افتاد که به تازگی در حال جدا شدن از زنش بود. به سختی حرف هایش را می شنیدم و اجحاف هایی که در حق او می کرد. اما یک بار که مرا به داوری خواند و گفت قانون به او حق می دهد برای داشتن چنین رفتاری، از کوره دررفتم و با لحن تندی به او گفتم: کدام قانون؟ همان قانونی که تو برعلیه اش می جنگیدی و سال ها حبس کشیدی؟ قانون بی شرف ها؟ حالا به استناد آن قانون می خواهی رفتارت را توجیه کنی؟
و باور دارم که باید در رفتارهایمان به قانونی فراتر از آن فانون بیندیشیم و عمل کنیم که قانون این روزهای مملکت مان با انسایت بسیار فاصله دارد.
از فانون گفتم و یادم آمد بسیاری چیزها در اطراف ما قانونی وجود ندارد. و دوباره یادم افتاد به حرف زرویه که در یک جلسه نقد می گفت هر چه قوانین بیشتر می شود روابط سخت تر می شود. اروپا را مثال می زد. و اینکه مثلا بگویند اگر مهمان بیشتر از دو ساعت ماند می توانی زنگ بزنی به پلیس. قیاس خنده داری است. در رفتارهای شخصی که نباید قوانین وضع کرد. شاید هم بشود. اما من از قوانینی می گویم که می شود به مردم آموزش داد. مثلا به آنها گفت که نباید آشغال بریزند در جوی. مگر چه میشود اگر این قوانین ساده را آموزش دهند. می گویند زشت است. ندانستن اش که زشت تر است.

و دیگرتر از مظلومیت زنان این است که حتی اندیشه هاشان را باید مخفی کنند. یادم هست وقتی دانشجو بودم نمی گفتم که به مذهب باور ندارم. گفتن این مساوی بود با این که پسرها خیال کنند باید با آنها به رختخواب بروی. هنوز هم چندان تغییر نکرده است این تفکر بی منطق. گاهی باید صریح جواب داد به این اعتماد به نفس عجیبی که فرهنگ اسلامی به مردها می دهد. که خود را برتر و بهتر و جذاب تر از آنچه که هستند می دانند. و حتی اگر چنین باشد مگر باید مورد پسند هر نوع سلیقه ای باشند. و هر سنی؟ و هر ...
باز هم زن ها باید مخفی کنند اندیشه هایشان را که اگر بدانند آزاد فکر می کنند خیال می کنند باید با آنها به ....