دوربین که توی خیابان حرکت می کرد، آسمان پیدا بود. اما اینجا همیشه با دیوارها روبرو هستی. وقتی هم که به اصفهان رفته بودم همین را احساس کردم. فشار دیوارها زیاد می شود وقتی از شهری می آیی که افق پیداست. اما چه می شود کرد. سرنوشت ما در این کوچه های شلوغ رقم خورده بود. تنهایی در بین این دیوارها و سر و صداها.
سال ها می گذرند و تنها چیزی که می ماند خاطره است. این جمله ی کلیشه ای است. اما شاید چیزی بیشتر از خاطره بماند. شاید هم کمتر. اصلن شاید گذشت سال ها، خاطره ها را بشوید و با خود ببرد. مهم نیست که. مهم این است که بعد از گذشت سال ها، آرام تر شود. طوفان های تندتری لازم باشد تا تو را از جا بکند. اما اگر باز هم به سادگی اضطراب برجان ات بیفتد و خشم بر وجودت چه؟ آن وقت سال های رفته را چطور تحمل کنی.
این ها توهمات جوانی بود. شاید هم نوجوانی. که فکر می کردی می توانی رفته رفته جایی بایستی که زمین اش سفت باشد. اما هیچ وقت نمی شود که بشود. گاهی تو برایند همه ی دیروزهایت نیستی. یا جایی در حساب هایت اشتباه کرده ای. یا شاید هم غفلت. حساب بعضی چیزها از دستت درآمده باشد. شاید هم فرقی ندارد و هر چقدر حساب کتاب کنی، باز هم نیرویی را به حساب نیاورده باشی که از دوردست ها سربر می آورد و تمام کاسه و کوزه ات را می شکند.
زندگی این است دیگر. لحظه لحظه ساختن. در هر سنی که باشی. اما تجربه اگر در دنیای مادی ارزش نداشته باشد (یا قابل تکیه نباشد) در دنیای اخلاق و منش و رفتار که می تواند. شاید هم نتواند. نمی دانم.