موندم
امروز یک روز متفاوت بود. یک عالمه احساسات بد رو در خودم ذخیره کردم. یعنی اول به من وارد شد بعدش من ذخیره اش کردم. البته چشمم نزنید دیروز هم همین طور بود. و پریروز. می دونی چی امروز رو متفاوت کرده بود؟ همین تفاوت نداشتن اش. همین که عین روزهای دیگه بود خوب متفاوت بود. قبول کن خو.
حالا با خودم فکر می کنم رفتم الله دادم اون یکی رفت( مثل وقتی که بچه بودیم الله می دادیم که بادبادک دوستمون هوا بره) بعدش هم الله دادم یکی دیگه پرواز کرد و رفت اون دور دورا. بعدش من موندم و خودم. حالا موندم خودم رو الله بدم کجا برم. آسمون هم که همه جا همین رنگه. حالا باید با این رنگش چه کار کرد.
بعدش از این که خودم خودم هستم ناراحت شدم. چرا خودم یکی دیگه نیستم. مثلا چرا من مدونا نیستم. چرا مدونا؟ خوب حالا هر کی. مثلا یکی که اینقده از این فکرهای مزخرف نداشته باشه. مثلا اون خانم خوش اندامی که یه بچه ی عقب افتاده زاییده بود. چون که شوهرش هم عقب افتاده بود. یا اون یکی که اصلن حالیش نبود که یه شوهر عین تاپاله انتخاب کرده. و در نتیجه بچه اش هم عین تاپاله شده.( انتظار داشتین عین برت پیت بشه؟ حالا قصاب محل رو بگی یه چی) ولی اگه اصلن فکر نکنی به هیچی و خودت باشی و راضی به همه چی خیلی خوبه. از خود متشکر باشی که دیگه عالی. با یه خروار اعتماد به نفس. آی حسودیم میشه به این آدم های لیچار باف. از اینا که حرف های صدتا یه غاز می زنن. اما حرف های من دوهزارتا یه غاز هم نیست. شاید هم پنج هزارتا.