فریب
گاهی هم این جوری میشه.
دستت به هیچ کاری نمیره.
از کنار یک جرثقیل که رد میشی به خودت میگی ممکنه یک لحظه، فقط یک لحظه، حواسش پرت شه و یک دکمه اضافه ... بعد هم تو از این همه فکر خلاص شی.
درست وقتی که در فریب دادن خودت خیلی مهارت به خرج دادی و یه عالمه دلیل برای زنده موندن مثل هماهنگی و عدالت و هزارتا مزخرف دیگه پیدا کردی ...
می بینی همیشه فریب خوردی. همیشه.
و آدم ها، به خصوص بیشتر اونایی که ادعا کردن دوستت دارن، طناب دار تو را در ذهن خود می بافند.
فکر می کنی شاید هم مهم نباشه. اما وقتی از روبروی ذهنشون رد میشی و با تصویر وحشتناکی از خودت روبرو میشی که اونا منعکس کردن، ترس برت می داره. هر چند بگی ذهن دیگران مهم نیست و هزارتا توصیه ی دیگه که روانشناس ها می گن و خودشون کمتر از همه باور دارن.
بعد فکر می کنی به تصویر دیگران، اونی که تو ساختی، و یک دفعه فرو می ریزه. می بینی وقتی دوباره می خوای بسازی، هیچ الگویی نداری. از روی چی دوباره بسازی. می گردی که یک خاطره کمی به تر پیدا کنی. بعد می بینی که اونا هم با گذشت زمان رنگ باختن. نخ نما شدن و دروغ هاشون بیرون زده. از درون پوسیدن.
گاهی دلت می خواد فقط خلاص شی. از دست خودت. از دست دیگران. از دست خدا. از دست شیطان. بری یه گوشه دور دور دور. جایی که هیچ فکری هم حتی نباشه.
کاش میشد که بشه.