فقر و خشونت
توی دنیای به این بزرگی با این خبرگزاری های غول اسا، و سرعت انتقال خبرها، طبیعی است که خبرهای بد بسیار می شنویم. اما گاهی بعضی چیزها از حدودی که عقل و فکر می توانند تحمل کنند فراتر می روند.
به شنیدن حوادث علاقه ای ندارم. زیرا جستجوی مداوم آنها در ذهن ناخوداگاه تاثیراتی می گذارد که ممکن است ارام ارام حالت یاس و ناامیدی را به همه چیز سرایت دهد. با این حال گریزی نیست. ندانستن مطلق هم خوش خیالی بیش از حد می اورد. از میان این همه خبر، دو مطلب بسیار آزارم داد و نمی دانم کی می توانم از دستشان آسوده شوم. زیرا وقتی کاری از من بر نمی اید، غصه خوردن نیز بیهوده است.
اولین خبری که بیش از توان احساسی من بود در مورد گروهی بود که حتی نامش سیاهی به همراه می اورد. اینکه بچه ها را به کشتن عادت می دهند. دست قربانیانی را که اسیر کرده اند می بندند و به کودکانشان می سپارند تا آنها را سر ببرند.
و دومین خبر در اصفهان اتفاق افتاد. شهری که مدعی است نصف جهان است. بخیه را از بدن کودکی که پول پرداختش را ندارد می کشند. کاش در کشور ما هم مثل همه ی دنبا می شد که اعتراضی جمعی علیه این کار ترتیب دهند.
فقر و خشونت در کنار هم هستند. اما این بار هر دو اینها از مادری به نام دین زاده شده اند تا قرون تاریک را دوباره به جهان عرضه کنند. و ما مادران این مادر هستیم.