مه ­­­­­رو
مه رو کیف مدرسه اش را سفت با دستش نگه بود تا مانع دویدنش نشود. تمام کوچه را دوید تا به خانه رسید. امیدوار بود بدون ان که کسی او را ببیند به اتاقش برود. سعید در را باز کرد و به او خندید. سعید را کنار زد و وارد خانه شد. می خواست پله ها را بالا رود که صدای دایی را شنید.
- خانم خانم ها تا حالا کجا بودن؟
- با بچه ها حرف می زدیم حواسم پرت شد.
-که حواست پرت شد.
 مادر بزرگ هم جلوی در اتاق آمد و پیروزمندانه به او نگاه کرد. دایی گفت: " خوب؟ داشتی می گفتی. چی حواست رو پرت کرد. بیا اینجا ببینم". و دست برد او را کشید توی اتاق. مه رو تلوتلو خوران به اتاق رفت. کیفش را انداخت و دستانش را به طور غریزی حایل صورتش کرد. با اولین ضربه به دیوار خورد و بعد روی زمین افتاد. پاهاش را توی شکمش جمع کرد و دست هاش را دور پاها حلقه کرد.  سرش را  میان شانه ها برد وبه سمت زانوها فشار داد. یاد گرفته بود که این طوری کمتر ضربه به شکم و صورتش می خورد. دایی لگد محکمی به او زد. بعد مدتی به او نگاه کرد و چند لگد دیگر زد. رفت کمربندش را باز کرد که در زدند. مه رو خود جمع کرد و کنار دیوار نشست. سعید که پشت مادربزرگ قایم شده بود دوید در را باز کرد. زن دایی بود. سعید با هیجان و لکنت به مادرش گفت:" مامان  مه رو باز دختر بد شد بابا کتکش زد". زن دایی زنبیل خریدش را رها کرد و دوید توی اتاق. " باز یه دقه رفتم بیرون دختره رو گرفتی به کتک؟ بالاخره عیب دارش می کنی آخه مرد." سپش  مه رو را بلند کرد تا پای پله ها برد. کیفش را هم برداشت به دستش داد.
مه روبه سختی خودش را از پله ها بالا کشید و  به اتاقش رساند. خوشحال بود که مه وش بعداز ظهری بود و شاهد کتک خوردنش نبود.روپوش مدرسه را از تنش دراورد و روی تخت افتاد. بدنش درد می کرد اما بیشتر نگران بود که نکند صورتش کبود شده باشد. همانطور که خوابیده بود اینه را از توی کیف اش دراورد و به صورتش نگاه کرد. کبودی قبلی  کم رنگ شده بود. اما کبودی تازه ای نبود. فقط  کنار گوشش کمی قرمز شده بود. وقتی خیالش از صورتش راحت شد به یاد درد بدنش افتاد. پهلوی راستش درد می کرد. چشم هاش را بست و لب هاش را به هم فشار داد. باید بیشتر مراقب می بود. کاش زمان از دستش درنرفته بود. صبح که از خانه رفت تصمیم داشت که سرساعت برگردد اما وقتی با احمدی و برادرش بستنی می خوردند همه چیز را فراموش کرده بود. یاد برادر احمدی که افتاد لبخندی روی لبهاش نشست. احمدی تنها دوستش بود. توی کلاس روی یک نیمکت می نشستند. به او همه چیز زندگیش را گفته بود. همه چیز را که نه . گفته بود که وقتی پنج سال داشته و خواهرش مهوش یک سال، پدرش  در یک تصادف می میرد و کمتر از یک سال بعد مادرش هم خودکشی می کند.  بعد از آن سرپرستی او و مهوش را به دایی داده بودند. طبیعتا خانه هم به دایی سپرده شده بود تا دخترها به سن قانونی برسند. او هم همراه زن و مادرزنش به خانه ی آنها اسباب کشی کرده بود.خانه دوطبقه داشت اما کوچک و قدیمی بود. طبقه ی پایین هال وآشپزخانه و دو اتاق داشت. یک حیاط کوچک هم پشت خانه بود. اما طبقه ی بالا فقط دو اتاق بود. یکی مال مه وش و مه رو و دیگری مال مادرزن دایی بود که او را مادربزرگ صدا می کردند. اینها را به احمدی گفت زیرا نمی توانست او را به خانه دعوت کند. گاهی که چند روز تعطیل بود برای احمدی نامه می نوشت و منتظر می ماند تا او از زیر پنجره شان رد شود. احمدی مثل پسرها سوت می زد و او را خبر می کرد. بعد نامه را از پنجره پایین می انداخت. اما روزهایی که مدرسه می رفت، زنگ های مدرسه وقت داشت تا با احمدی حرف بزند و درد دل کند. به او همچنین گفته بود که مادربزرگ همه چیز را تحت کنترل دارد و با کوچکترین خطایی  چغلی شان را به دایی می کند. اما از وقتی آرتروز گرفته بود کمتر به طبقه بالا می آمد و در اتاق سعید می خوابید. در باره ی کتک خوردن ها هم به احمدی گفته بود.

 یک روز احمدی به او پیشنهاد داد که ازدواج کند و خودش را خلاص کند. حتی گفته بود که حاضر است او را با برادرش آشنا کند تا اگر از همدیگر خوششان آمد ازدواج کنند. مه رو خوشحال شده بود. فکر رفتن از آن خانه آرزویش بود.
 حتی اگر دایی موافقت نمی کرد هم مهم نبود. چیزی به هیجده سالگیش نمانده بود. می توانست خانه شان را هم پس بگیرد و با برادر احمدی و مه وش در آن زندگی کنند.
 برادر احمدی خیلی خوش قیافه بود. مخصوصا وقتی سیگار می کشید جذاب تر به نظر می آمد. مه رو بوی سیگار را دوست داشت؛ او را یاد پدرش می انداخت. توی این فکرها بود که مهوش آمد توی اتاق. پشتش را به او کرد و خودش را به خواب زد. مهوش کنارش نشست و او را ناز کرد. بعد هم آهی کشید و روی تخت خودش رفت. این جور وقت ها برای شام هم نمی رفت پایین. یا مه وش برایش غذا می آورد و یا زن دایی. گاهی هم سعید همراهش می آمد و به او ذل می زد. مه رو او را دوست نداشت. در همین فکرها بود که خوابش برد.
وقتی بیدار شد نصف شب بود. روی تختش نشست. هنوز بدنش درد می کرد. غذاش توی بشقاب روی میز کنار تخت بود؛ دست نخورده. دلش ضعف می رفت اما میلی به خوردن نداشت. بلند شد نشست. هنوز شلوار مدرسه پاش بود. لباس خواب آبی رنگش را از بالای تخت برداشت و پوشید. پاورچین پاورچین از اتاق بیرون رفت. مهتاب از پنجره می تابید و راهرو را روشن کرده بود. توی آینه به خودش نگاه کرد. در اتاق بغلی کمی باز بود. آرام در را فشار داد و به داخل رفت. دایی روی صندلی کنار تخت پشت به در اتاق نشسته بود. دستش را دراز کرد و مه رو را به سوی خود کشید. با دست دیگر سیگارش را خاموش کرد. مه رو احساس کرد گرما دردهاش را آرام می کند. چشم هاش را بست. بوی سیگار که در اتاق پیچیده بود احساس خوبی به او می داد. برای لحظه ای حس کرد کسی نگاهش می کند.  در اتاق نیمه باز بود. شاید یادش رفته بود آنرا ببندد.خود را کنار کشید وگفت:" مهوش".  از اتاق بیرون رفت. هنوز راهرو از نور مهتاب روشن بود. به دیوار تکیه داد و صبر کرد تا نفس اش آرام شد. دستی به موهاش کشید و انها را مرتب کرد.به سمت اتاق خودشان رفت. در اتاق نیمه باز بود. مطمئن بود که آنرا بسته بود. آرام و پاورچین توی اتاق رفت. مه وش روی لبه ی تختش نشسته بود. سرش پایین بود. در را بست و به سمت تختش رفت. روبروی مه وش، لب تخت خودش نشست و سرش را پایین انداخت. مه وش گفت:" چند وقته؟" مه رو بعد از چند دقیقه گفت" از وقتی کلاس سوم بودم."
" یک سال؟  باید به زن دایی بگی." مه رو بعد از مکثی طولانی گفت:" باشه. می گم".
- فردا. همین فردا باید بگی. اگه نگی من بهش می گم.
-باشه. فردا

مهوش روی تخت دراز کشید و پشتش را به او کرد. مه رو به پهلو دراز کشید و به مهوش نگاه  کرد. آرام آرام پلک هاش سنگین شد و خوابش برد.