سوال های بی جواب
همین دیشب بود که با دوستی به پایان رسیدم. انگار وقتی اتفاق می افتد با هم اتفاق می افتد. منظورم اتفاق بد نیست. هر اتفاقی از هر جنسی. اما چرا دیشب. خیلی دیر بود. از روزی که آنطور فریاد کشید و بعد عذر خواست، نباید می پذیرفتم. مگر می شود هر کجا عنان اختیارت را از دست بدهی و با عذرخواهی به جای قبلی بازگردی. بعد از آن هم باز اتفاق افتاد. بارها و بارها. اما هر بار گذشتم تا آن که او نگذشت. از چه؟ از بی اعتمادی من! چطور می توانست توقع داشته باشد هنوز به او اعتماد کنم بعد از آن همه از دست دادن کنترلش. وقتی که گفت حالا گذشته و نمی شود کاریش کرد. تنها تصمیم درست این بود که در مورد آنچه نگذشته است، نگذارم که بگذرد!
اما انچه مهم است نه پایان او یا دیگری، این نیاز من است که باید دیگری پایان دهد. چه چیز را می خواهم به چه کسی ثابت کنم؟! با فریده در روزهای بحرانی قرار گرفتیم، حق من بود که بگریزم. اما ماندم تا او بهانه ای آورد و مرا بهت زده برجای گذاشت. از کجا آغاز شد این گونه رفتارهایم؟ از آن روزی نبود که با چند قدم عقب تر از "رحم" در خیابان قدم می زدم و از خود می پرسیدم حقم نبود زودتر رها می شدم؟ چرا باید همیشه همه راضی باشند؟ چرا باید دیگران را قانع کنم؟
از آن روز این سنت را قویتر نکردم که "نیمه مرد"ی را به جای یک "تمام مرد" پذیرفتم و ادعایش را که "چند مرد" است؟ بعد از پذیرفتنش دیدم که آن "نیمه" نیز پوشالی است و پوسیده و زنگ زده. اما صبر کردم و آنرا دور نینداختم. تا روزی که او تصمیم گرفت. تمام موجودیت پوسیده اش را برداشت و رفت. چرا اینقدر دیر؟ چرا زودتر جارو نکردم.
چرا زودتر بال های عاریه ای فرشته ی دروغین را افشا نکردم. چرا به رویش نیاوردم که هرگز پرواز نکرده و می دانم که قادر نیست به پرواز. چرا وقتی ادعا کرد که مرا به جایی بالاتر می برد باورش کردم. چرا به جای آن باورِ خود را باور نکردم که : باورش ندارم.