آیا واقعا زندگی یک تماشاخانه است! و ما بازیگرانش؟!
آیا هرگز کسی نقش خود را عوض کرده است؟ هماطور که یک هنرپیشه تیپ نقش منفی یا مثبت می گیرد, یا جاسوس, یا پلیس ... یا هر چی. هنرپیشه ای که مجبور می شود همیشه و در فیلم های متفاوت, نقش هایی نزدیک به هم ایفا کند! زیرا مردم باور دارند که او نزدیک به آن نقش است. زیرا - شاید- خودش نیز به این باور می رسد.
هنرپیشه ها اما اگر توانمند باشند, گاه در نقشی بسیار متفاوت ظاهر می شوند.
آیا ما انسان هایی توانمند هستیم و می توانیم نقشی متفاوت در تماشاخانه ی زندگی بازی کنیم؟!

آیا او می تواند؟ آیا باید باور کنم هنوز در هر رفتار ساده اش هزار پیچ و خم وجود دارد؟ آیا باید به حدس و گمان متوسل شوم؟ منظورش چه بود؟ چه می خواست بگوید؟
آیا باز هم باید نقش قربانی را بازی کنم؟ من که در مهمترین نقش زندگیم قربانی را بازی کردم؟!
چقدر باید تغییر کنم تا باور کنند؟ شاید باید گریم کنم. آنجنان سنگین و متفاوت که خود واقعی ام در پس آن پنهان شود. تا باور کنند. اما مگر تا کنون با خود واقعی ام بازی کرده ام؟!

باید فکر کنم. فردا. فردا فکر می کنم.

پ. ن: اسکارلت در فیلم برباد رفته هر بار که ذهنش درگیر می شد می گفت فردا در باره اش فکر می کنم. و این دیالوگ پایانی فیلم نیز بود.