هر خطی, داستانی تعریف می کرد.
آسفالتِ یک دست همه ی خطوط را پوشانده است.
مثل دستی که هیچ خطی ندارد, اکنون سرنوشت کوچه را نمی توان خواند.

من گیجِ سرنوشت خودم هستم.
بی این خطوط, چگونه بدانم در گذشته چه بود
و در آینده چه خواهد شد