سناریو
از خودم پرسیدم کدوم من رو راضی می کنه. یا راضی تر
دوستی که وقتی از دور به تماشای او می ایستم موفقیت رو می بینم؟ وضعیت مالی خوبی داره؟ و زندگی خوب؟
یا او که موفق است اما خانواده از هم پاشیده؟
یا او که نسبتا بی سواد اما با دل و جرات و اعتماد به نفس فراوان؟
یا او که سواد زیادی داره اما بی ربط حرف می زنه؟
یا او که همه ترفندهای ازار رسوندن رو داره؟ حتی به خودش.
واقعا یان برام سوال بود. آیا موفقیت بهتر است یا ثروت. نه دیگه نشد. موفقیت همان ثروت هم می تواند باشد. موفقیت بهتر است یا فهم؟
اما فهم چیست؟ وقتی با نداشتن ها و ... نتواند فهم اش را حفظ کند.
یا او که همه چیز دارد اما در حرف زدن یک جمله را مدام تکرار می کند.
چه مقایسه مضحکی می کنم. امروز که از دست فضولی های دیگران خسته شده ام. از این که مثل یک محکوم روبه روی او نشستم و به تمام سوالات ریز و درشت اش جواب دادم. در حالی که بعد از هر جواب می گفت می خواهد شرایط را بداند و کمک کند. در چه مورد؟ سوال های شخصی چه ربطی به کار داشت؟ این را نمی توانستم به او بگویم. مظلومانه سوال هایش را جواب دادم و ...
و دوست دیگری که مرا مقصرِ مرگ دوستش قلمداد کرد. فی البداهه سناریویی خلق کرد تا به گونه ای مرگش را به من ربط دهد. اگر می خواست سقوط یک شهاب در اقیانوس آرام را هم به من نسبت دهد می توانست. اما من فکر می کردم این همه خلاقیت ... این همه ... چرا در راه بهتری به کار نمی رود. چرا یک سناریوی واقعی نمی نویسد. چرا یک فیلم نمی سازد. چرا همه انرژی اش را صرف آسیب رساندن به دیگران و خودش می کند.
به همه این ها فکر می کنم و جوابی برای هیچ کدام ندارم.