تغییر. چیزی که بهش اعتقاد ندارم. نه اینکه کسی عوض نمیشه و چیزی تغییر نمی کنه. بلکه به این معنی که یک درخت سیب که قبلن سیب می داده, الان پرتغال نمی ده. شاید کمی سیب های بزرگتر, کمی زردتر یا سرخ تر, کمی پژمرده تر یا ... اما در هر صورت باز هم سیب. یا هر درخت دیگری. گیاهی سمی مثلا. گیاهی فقط زیبا.

جوان تر که بودم به تغییر اعتقاد داشتم. اما رفته رفته فهمیدم که مثل معجزه, امکان نداره اتفاق بیفته. البته یک معجزه اتفاق افتاد. در مورد فهیمه. دختری که تحملش غیر ممکن بود. خسیس, حسود, بخیل ... و خلاصه هر خصلت بد دیگری رو داشت. تا اینکه ... یک اتفاق بد افتاد. زندگی خانوادگی به هم ریخت. بعد ... یک اتفاق خوب افتاد. یک یار خوب ... بعد دوباره اتفاق بد افتاد ... بعد سه باره اتفاق خوب ... بعد...

اما تغییر او هم معجزه نبود. خیلی زود فهمیدم آنچه عوض شده, خصلت هایی است که در سطح قرار داره. شاید بهتر است که بگویم کمی بی تفاوت شده است. یا بهترتر اینکه گاهی ناامید است. اما در اغلب موارد هم چنان حرص می زند و ...
حسودی نمی کند اما. راه رسیدن به چیزها را یاد گرفته است. بخیل است اما ...

اصلن چه هست یا چه نیست, مهم نیست. می خواهم بگویم معجزه ای اتفاق نیفتاده است. هیچ کس تغییر نمی کند. و بی خود با دیدن نام دوستم، به این فکر افتادم که ...
به فکری نیفتادم, بلکه فراموش کردم در باره اش چه فکر می کردم. گذشته, حتی تلخ, زیباست. زیرا همراه جوانی, و چیزهای دیگری است که از دست داده ام. چیزهایی که در خاطرات به دنبال طعم آن هستم.

اینها را حتی به خودش نگفتم. اما به خودم گفتم. و به شما.
هیچ درختی میوه ی دیگر نمی دهد. شاید دیگر میوه ندهد, اصلن ندهد, اما میوه ی دیگری حتما نمی دهد.