تازگی ها ترجیح میدم که حذف کنم این روز رو از تاریخ.
12 فروردین, اگه حذف بشه, با تمام رویدادهایی که در ان روز اتفاق افتاده, همه خوشبخت تر میشن. بخصوص من.

خوشبخت تر شدن نه, بدتخت تر هم نه, بی بخت می شدم. اصلن ناپدید میشدم.
سخته فکر کردن به اینکه اگه نبودی چی بودی. بودنِ نبودن! یا نبودنِ بودن.

می خوام بهش فکر نکنم. و به این که همه چیز چقدر درهم برهم شده.
ان همه ابتذال در وجود کسی, حالم رو بد می کنه. و ابتذالِ پنهان در رفتار دیگری, از اون هم بیشتر. از اون بشترتر, موجودی که تمام ویژگی های انسانی اش رو دور میریزه برای شبیه دیگران نبودن! و اونطوری هیچ دری نیست برای ورود به درون او.

... مدتی است که کلمه های مناسب رو برای حرف هام پیدا نمی کنم. استعدادی در این زمینه ندارم. و بدتر این که این روزها همتی نیز ندارم برای به کار بستن انچه حافظه ام به جای استعدادِ نداشته به عهده گرفته است.

 

به هر حال  فردا,-نه, همین امروز, طبق ساعتِ جدید- سال گردِ مضحکی است از احتمال یک در چند میلیون, که اتفاق افتاد.
... و اون اتفاق منم!