از  اون خل بازی های بچگی بود. از ما می خواست که سیلی اش بزنیم. یا با چیزی محکم به او بکوبیم! برادرم را می گویم. می خواست نظریه اش را آزمایش کند. همیشه هم همه چیز را روی خودش آزمایش می کرد. گاهی هم روی خواهرانش. ادیسونی می شد برای خودش اگر که تربیت بهتری داشت. به عبارتی اگر اصلن تربیت نشده بود. زیرا من به "انسان وحشی" اعتقاد دارم  و اینکه بیشتر از تربیت کردن, بی تربیت می کنیم.
به هر حال همزمان با یک درد, سوزنی هم به خودش می زد!  نتیجه ی آزمایش را چنین اعلام کرد:" که همیشه یک درد بزرگتر باعث می شود درد کوچکتر را حس نکنیم"

برای همین شاید دوست داریم گاهی خودمان را اذیت کنیم. آهنگ غمگین گوش کنیم. که دردی را فراموش کنیم. یا حداقل کم رنگش کنیم! این هم تز من است. بالاخره من هم خواهر ادیسون هستم دیگر.

و یک چیز دیگر که بی ربط است. ربط کمی دارد. در کتاب نیمه ی غایب می خواندم که قهرمان داستان برای فرار از مردی (یا مردهایی) خودش را به آغوش مرد دیگر افکند. گاهی هم اینطور مسائل را حل می کنیم. برای فرار از یک تجربه, به تجربه ی دیگری از همان سنخ دست می زنیم. شاید هم این شیوه مخصوص همه نیست. در هر صورت اگر این روش را امتحان کردید, نتیجه را به من هم بگویید.