نمی دانم. نمی دانم. نمی دانم
یاد یکی از فیلم های آب دوغ خیاری (ترجمه اش می شود هالیوودی) افتادم که ورژن ایرانیش رو هم ساختن؛ فیلم در باره زنی بود که حافظه اش فقط بیست و چهار ساعت دوام داشت و فردا دوباره همه چیز را فراموش می کرد. البته در نسخه ی ایرانی مرد دچار فراموشی میشد و زن خودش را می کشت تا او را به یاد زندگی مشترک بیندازد.
حس خوبی نیست زوال را در اطرافیان ببینی. زندگی که هالیوود نیست.
*************************************************************************
نصف شب زنگ زد. از خواب بیدار شدم و سریع گوشی را برداشتم. می گفت معذرت می خوام. گفتم باشه قبول بخشیدمت. اما اصرار داشت که از خواهرت هم عذرخواهی کن. گفتم بهش می گم. صبح می گم. و او اصرار داشت که همین الان بیدارش کن. می دانستم که مست است. اگر صدایش هم تغییر نکرده بود, می دانستم. زیرا هیچ وقت در هوشیاری معذرت نمی خواست. حتی اگر بدترین کار را می کرد.
دست خودم نیست. از همه ی مست ها می ترسم.
***************************************************************************
نمی دانستم. که دختر عمو وضع مالی خوبی نداشت. بعد از مرگش فهمیدم. فهمیدم که کارهایش را کرده بود. سفارش ها را انجام داده بود که سوار ماشین شد. همه چیز برداشت تا ضیافتی ترتیب دهد در شهر مقصد. تا همه ی اهالی را دعوت کند. نمی دانستم که چند جا کار می کرد. که پسرش سرطان دارد و او برای مخارج سنگین مداوا و داروها, باید سخت کار می کرد. اینها را نمی دانستم.
هنوز نمی دانم چند نفر دیگر هستند که چند جا کار می کنند تا مخارج درد بی درمانی را تامین کنند. و آنها نیز نمی دانند که شاید اجل برای بردن آنها شتاب بیشتری دارد تا آنکه درد بی درمان داد.
چقدر چیزهاست که نمی دانم؟ نمی دانم.
چقدر چیزهاست که دوست ندارم؟ نمی دانم.
چقدر چیزهاست که از آن می ترسم؟ نمی دانم.