معما
خیلی چیزها را در باره ی او نمی فهمیدم. از شیوه ی زندگیش خبر نداشتم. از همه ی افکارش و همه ی کارهایش !! فقط چند سال از من بزرگتر بود ولی در آن زمان -نوجوانی- چند سال خیلی زیاد است. غمی سنگین در نگاهش و حرکاتش بود که به معمایی تر شدن او کمک می کرد. معمایی که فقط در ذهن من بود. برای هیچ کس اینقدر اهمیت نداشت که برای من!
تازه با او دوست شده بودم. اصلا نمی دانم چطور می توانستم با او دوست شوم. انگار هیچ روزنی برای نفوذ در او وجود نداشت. اما بعد از مدتی اتفاقی افتاد. او گاهی به شوخی های دیگران می خندید. خیلی کوتاه اما به هر حال برای او تحولی بزرگ بود. و گاهی حتی خودش شوخی می کرد. خیلی کم, اما برای او این هم زیادی عجیب بود. و عجیب تر برای دیگران این بود که ما با هم راه می رفتیم. در حیاط و در راهروی مدرسه! من مثل همیشه به درز دیوار می خندیدم و او بسیار جدی بود و لبخندی محو و کم رنگ, گوشه ی لبانش می نشست.
چند بار از جلوی آن دبیرستان رد شدم. حالا پسرانه شده است. اما یک بار در تابستان, از دربان خواهش کردم بگذارد بروم تو. تاریک بود. مثل آن وقت ها. به سوی پله ها رفتم. به سوی آن لحظه. آن لحظه ای که با او نشسته بودم و او حرف می زد. نمی دانم چه می گفت. اما هر چه بود حال آن لحظه را برایم جاودانی کرده بود. فقط پروست توانسته این چنین لحظه هایی را شرح دهد. لحظه هایی از یک طعم, یک حس, یک هوا, یک حرف, یک سکوت, و یا هر چیز دیگری که برای همیشه در ضمیرت نقش می بندد و فراموش نمی شود.
و روزی که ان معما را کشف کردم. آن سکوت سنگین اش را. روزی که برای همه ی عمر یاد گرفتم که گشودن معماها مکافات سنگینی دارد. دردی که همه ی ندانستن ها را به آن ترجیح می دهی. دیگر هیچ معمایی نداشت و همه چیز را برایم شرح داده بود! نگاهش اما پس از آن تغییر کرده بود. نگاه من نیز.
با خود عهد کردم که بدون گشودن معماها زندگی کنم. و هنوز گاهی یادم می رود و ...