این سوال همیشگی من بود. و او می خندید. هر وقت بحث فضولی کردن آدم ها بود, چشم هایش برقی می زد و به من نگاه می کرد. من هم او را در انتظار نمی گذاشتم و دوباره و صد باره می پرسدیم:
- امیر نبود؟
چند ماهی از او بی خبر بودم. وقتی دوباره دیدمش بسیار صدمه دیده بود. هم روحی و هم جسمی. یک واقعه ی ناگوار ... و از دست دادن ...
همه چیز را برایم تعریف کرد. لحظات سخت جدایی و در همان حال بیماری و بیمارستان و غم و ناامیدی و ... دیگر امیدی به بازگشت اش نداشت. امیر سالم بود. اما برای همیشه رفته بود. برای همیشه او را با تمام نقشه هایی که با هم چیده بودند برای آینده شان, تنها گذاشته بود.
وقتی همه چیز را برایم گفت, بی آنکه نامی از او ببرد! پرسیدم نکنه امیر بود؟ نگاه تلخی کرد و گفت: چه فرقی می کنه که کی بوده. هیچ وقت نپرس ...
اما چند وقت بعد که بهبود پیدا کرده بود, هر وقت از گذشته حرف می زد یا از هر عشقی, یا از هر خاطره ای, من هم همان سوال همیشگی را می پرسیدم و می خندیدیم. این سوال به ما یادآوری می کرد که گرچه بسیار دوست هستیم, اما لازم نیست همه چیز را بدانیم.
این همه پنهان کاری, این همه راز داری او برایم عجیب بود. اما او این گونه بود.
چند روز پیش دوباره یاد او افتادم. مدتهاست که او را نمی بینم. میان ما همین رازهای احمقانه فاصله انداخت بود. بعد از سال ها دوستی, سخت بود که همچنان همه چیز را مخفی نگه دارد و این بسیار او را می آزرد.
چند روز پیش وقت دیدن یک دوست قدیمی دیگر, یاد او افتادم. دوستی که برخلاف او همه چیز را توضیح می دهد! دوباره همان رویدادهای قدیمی را زنده کرد و توضیح داد. نقطه ضعف های خودش را ! نمی دانم چرا هنوز از آنها خلاص نشده !
اینهمه تفاوت میان آنها ! !
هیچ وقت به آشکار شدن همه چیز, و توضیح دادن لحظه به لحظه ی زندگی و بازگو کردن هر آنچه در مغزم می گذرد, اعتقاد نداشتم. به گمانم با این کار از خود دلقکانی می سازیم که دلقک های دیگر به ما می خندند. مگر نه این است که همه ی ما انسان هستیم و خطا می کنیم! مگر نه اینکه همه ی ما لحظه هایی از خودمان را دوست نداریم! لحظه هایی که رفته اند و می توان فراموش کرد!
اما پنهان کردن نیز همان قدر احمقانه است . و چه نیازی به اینهمه پنهان کاری.
و چه نیازی به این همه شرح دادن !!!