سخت
توضیح می دهم توضیح می دهم توضیح می دهم. تا باور کند.
که من هم همانقدر بدبختی کشیده ام که او. تا باور کند مرا.تا بپذیردم.
که من هم همانقدر بدبختی کشیده ام که او. تا باور کند مرا.تا بپذیردم.
و سپس توضیح می دهم که چه می خواهم بکنم. و او سعی می کند قانع کند مرا که اشتباه می کنم. که باید کاری دیگر انجام دهم. و من باز دوباره توضیح می دهم و توضیح می دهم و توضیح می دهم که هزار دلیل برای انجام کاری که دلم می خواهد انجام دهم دارم. - نه اصلا یک دلیل. فقط یک دلیل. دلم می خواهد. آیا این کافی نیست-
سرانجام خسته می شویم. من از اینکه قانع کنم او را, که اشتباه نمیکنم, و او از اینکه قانع کند مرا که اشتباه می کنم!
و سپس فکر می کنم بیشترین انرژی من صرف می شود تا دیگران را وادار کنم تا بپذیرند مرا. همین گونه که هستم. اگر درست, اگر غلط, اگر زیبا, اگر زشت, ... معقول... نا ....
و گاه دیالوگ بین من و دوستانم جور دیگری پیش می رود.
چند جمله ای رد و بدل می شود و سپس مشغله ی او - اغلب آنها هستند که کار دارند و مهم هستند و سرشان شلوغ است و ...- باعث می شود گفتگو نیمه کاره رها شود. سپس بخشی از دیالوگ در اندیشه ی او - بی آنکه در واقعیت اتفاق افتد- ادامه می یاد. و دوباره وقتی او را می بینم یا تلفن یا چت یا وایبر یا ... با سخنانی روبرو می شوم که هیچ دلیلش را نمی فهمم. زیرا از بخشی از دیالوگ که در فکر او گذشته است خبر ندارم. به همین سادگی.
(یاد جوکی قدیمی افتادم. شخصی نزد خیاط می رود و از او می خواهد برایش لباسی بدوزد. اما وقتی پارچه را می دهد رو به خیاط می گوید: حالا هفته ی دیگه نگی وقت ندارم و نشد و پارچه اندازه نبود و برو بعدا بیا و .. اصلا پارچه رو بده نخواستم!)
+ گاهی بی سبب چقدر زندگی را سخت می کنیم.
سرانجام خسته می شویم. من از اینکه قانع کنم او را, که اشتباه نمیکنم, و او از اینکه قانع کند مرا که اشتباه می کنم!
و سپس فکر می کنم بیشترین انرژی من صرف می شود تا دیگران را وادار کنم تا بپذیرند مرا. همین گونه که هستم. اگر درست, اگر غلط, اگر زیبا, اگر زشت, ... معقول... نا ....
و گاه دیالوگ بین من و دوستانم جور دیگری پیش می رود.
چند جمله ای رد و بدل می شود و سپس مشغله ی او - اغلب آنها هستند که کار دارند و مهم هستند و سرشان شلوغ است و ...- باعث می شود گفتگو نیمه کاره رها شود. سپس بخشی از دیالوگ در اندیشه ی او - بی آنکه در واقعیت اتفاق افتد- ادامه می یاد. و دوباره وقتی او را می بینم یا تلفن یا چت یا وایبر یا ... با سخنانی روبرو می شوم که هیچ دلیلش را نمی فهمم. زیرا از بخشی از دیالوگ که در فکر او گذشته است خبر ندارم. به همین سادگی.
(یاد جوکی قدیمی افتادم. شخصی نزد خیاط می رود و از او می خواهد برایش لباسی بدوزد. اما وقتی پارچه را می دهد رو به خیاط می گوید: حالا هفته ی دیگه نگی وقت ندارم و نشد و پارچه اندازه نبود و برو بعدا بیا و .. اصلا پارچه رو بده نخواستم!)
+ گاهی بی سبب چقدر زندگی را سخت می کنیم.
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 22:33 توسط زری ورپریده
|