هذیان های بی خوابی
هیچ وقت مخدر استفاده نکردم. نه اینکه برایم جالب نبوده باشد تجربه ی حالت هایی که شنیده ام! اما آنچه مرا برحذر می دارد ترسی است که از جنون دارم. حتی یک سلول خاکستری! یا همه یا هیچ!
از اینکه یکی از ابزارهای مشاهده ام را از دست بدهم بیزارم. با همه ی توانایی ها و هوشیاری هایم که نیز نگاه می کنم, همیشه با واقعیت ها فاصله دارم. وای به روزی که بخشی از این توانایی را از دست بدهم. تصور "من" که دیگر نمیتواند ببیند, یا نمی تواند بشنود و یا نمیتواند فکر کند! وحشتناک است. بی خود بودن هولناک است.
اینها را گفتم که گفته باشم. و دیشب که
اصلا خوابم نمی برد و از فرط خواب نمی توانستم هیچ کاری بکنم, به همه ی
اینها فکر می کردم! بی آنکه هیچ کدام از این خطاها را مرتکب شده باشم!
مسمومیت. از اینهمه آلودگی و ...
اگر بخشی از همه ی این سلامت
فکر را از دست داده باشم چه! در کشوری که می خواهد به هر قیمتی برایم
آخرتی جور کند که نمی خواهم. به هر قیمتی می خواهد یک ایدئولوژی را حفظ کند
که دیگر کار نمیکند.( از این اصطلاح فرنگی ها خوشم می آید. وقتی میگن دیگه
کار نمیکنه. این نشون میده که اونا چقدر پرکتیکال فکر می کنن و چه چیز
بهتر از تجربه که محکی باشد برای یک فکر, عقیده یا برنامه).
دیشب در این کلنجارها مادرم را می دیدم. از دست او عصبانی بودم و وقتی از خواب بیدار شدم از دست خودم عصبانی بودم. این خطا را نمی بخشم. حتی اگر در خواب رخ دهد. هنوز گاهی دجار وسواس می شوم. آیا بخشایش او را جایی ( هر جای ناکجا آبادی) می توانم بگیرم ( یا ببینم. فعل مناسبی برای جمله ام نیست. برای کاری که در زمان و مکان خودش رخ نداده, امید به رخ دادن آن در آینده هم نیست, چه فعلی باید به کار برد و با چه زمانی؟). در خواب می دیدم که خواب می بینم. در خواب دیدم که مرا به جایی فرستاد و خود به جای دیگری رفت. کسی را با خود برد . و من وقتی که صبح شد به خواهرم زنگ زدم تا بپرسم تعبیرش چیست!
و صبح به همه چیز فکر می کردم و به " فکر کردن" نیز! به هایدگر فکر می کردم که معتقد است اندیشیدن فقط در حیطه ی زبان رخ می دهد. و به این فکر می کردم که آیا دیدن بدون اندیشیدن نیز ممکن است؟! اگر او با تمام نبوغ اش نتوانسته ببیند بی آنکه بیندیشد, آیا معنی اش اینست که این کار ممکن نیست؟ آیا دنیا خود را به اندازه ی ذهن یک نابغه کوچک می کند؟
و بعد فکر می کردم چه خوب است که دنیا خود را مطابق با اندیشه های کوچک ما کوچک نمی کند!( گر چه ادم ها این کار را می کنند). چه خوب که دنیا خود را مطابق با یک ایدئولوژی (یا یک اعتقاد) مضحک نمی کند! هر چند که این اعتقاد انسان ها را به میمون های مقلد و مضحک تبدیل کرده که هیچ انسانیتی برایشان نمانده است.
و به آلودگی هوا و محیط فکر می کردم که به یاری این آلودگی فضای فکری ( که توسط اعتقادات دروغین) آمده و معتقد و غیر معتقد را یکسان نابود می کند.
و به دوست بسیار جوانم فکر می کردم که می خواهد ترک دیار کند. می گوید از بوی تعفن, رنگ و ریا و دروغ فرار می کند! او که از نسل معتقدان وابسته به زورمندان است! او که نمی بیند چطور هم مسلکانش همه چیز را بلعیده اند و خروجی که داده اند, بوی تعفن را همه جا پراکنده است! و اکنون بازماندگان نیز تحمل این همه فساد را ندارند و به جایی دیگر سفر می کنند تا چیزهایی نو بیابند.