و... و...
دوباره باید از اول آغاز کرد. از ابتدای راه!
گاهی اینطور فکر می کنم. باید تجربه را دور ریخت. همه ی اصول و روش ها غلط هستند.
گاهی اینطور فکر می کنم. باید تجربه را دور ریخت. همه ی اصول و روش ها غلط هستند.
منشی بسیار خوش برخورد بود, هر بار که با او صحبت کردم. وقتی برای تحویل کارها رفتم, مسئول شرکت هم آمد و به من لبخند زد. با او نیز صحبت کردم و ...
به خودم می گفتم همه چیز خوب شروع شد, پس پایان خوبی خواهد داشت و به نتیجه می رسم. اما مگر هر چه خوب شروع شود لزوما به نتیجه ی خوب هم می رسد؟ این چه اندیشه ای است که در مغز من جا خوش کرده. ممکن است مرا به بیراهه بکشاند. مثل هر رابطه ای که خوب شروع می شود و گاه به زخمی عمیق منتهی می شود. مگر همه ی عشق ها اینگونه شروع نشده اند؟ به دوستی که در آستانه ی جدایی است می گفتم. مگر در ابتدا با نیت جدایی وصلت می کنند. از هم تعریف و تمجید می کنند و پیمان ابدی می بندند. بی خبر از آنکه یک روز ...
داشتم به نتیجه ی دیگری می رسیدم! یک قطعیت دیگر! می اندیشیدم که یک رابطه هم که با بدی شروع می شود ممکن است نتایج خوبی داشته باشد! نه. این دیگر خوش بینانه است. غیر ممکن نیست. اما بسیار بعید است. اتفاقات بد, حرف های ناپسند, رفتار خصمانه, همه از بستری برخاسته اند که قابل انکار نیستند و نباید نادیده گرفتشان. ( که البته خودم همیشه فراموش می کنم و ... )
"وقتی همه می گویند لابد درست است دیگر" ... و این هم گزاره ی غلط دیگر. یک بیماری در جامعه به سرعت منتشر می شود. وقتی دروغ می شنوی باز هم می شنوی و می شنوی و باید انتظار داشته باشی که همچنان بشنوی. وقتی در جامعه کسی واقع بین نیست, رفتارها و واکنش های غیر اصولی می بینی, باید باور کنی که می تواند همه گیر باشد. باور کنی که آنها را باور نکنی.
و گاهی کسانی را که بسیار جدی می گیری, اصلن جدی نیستند.(منظورم شوخی کردن و نکردن نیست) و با کسی برخورد می کنی که به سادگی حرف می زند و بی ادعا, اما هر آنچه می گوید انجام می دهد و باور دارد. گرچه بسیار کم هستند, اما انگار هستند تا تجربه های تو را به سخره گیرند.
و... و...
و بیشترین آسیب را کسانی به من زده اند که بی آزار ترین مردم جهان بودند!
به خودم می گفتم همه چیز خوب شروع شد, پس پایان خوبی خواهد داشت و به نتیجه می رسم. اما مگر هر چه خوب شروع شود لزوما به نتیجه ی خوب هم می رسد؟ این چه اندیشه ای است که در مغز من جا خوش کرده. ممکن است مرا به بیراهه بکشاند. مثل هر رابطه ای که خوب شروع می شود و گاه به زخمی عمیق منتهی می شود. مگر همه ی عشق ها اینگونه شروع نشده اند؟ به دوستی که در آستانه ی جدایی است می گفتم. مگر در ابتدا با نیت جدایی وصلت می کنند. از هم تعریف و تمجید می کنند و پیمان ابدی می بندند. بی خبر از آنکه یک روز ...
داشتم به نتیجه ی دیگری می رسیدم! یک قطعیت دیگر! می اندیشیدم که یک رابطه هم که با بدی شروع می شود ممکن است نتایج خوبی داشته باشد! نه. این دیگر خوش بینانه است. غیر ممکن نیست. اما بسیار بعید است. اتفاقات بد, حرف های ناپسند, رفتار خصمانه, همه از بستری برخاسته اند که قابل انکار نیستند و نباید نادیده گرفتشان. ( که البته خودم همیشه فراموش می کنم و ... )
"وقتی همه می گویند لابد درست است دیگر" ... و این هم گزاره ی غلط دیگر. یک بیماری در جامعه به سرعت منتشر می شود. وقتی دروغ می شنوی باز هم می شنوی و می شنوی و باید انتظار داشته باشی که همچنان بشنوی. وقتی در جامعه کسی واقع بین نیست, رفتارها و واکنش های غیر اصولی می بینی, باید باور کنی که می تواند همه گیر باشد. باور کنی که آنها را باور نکنی.
و گاهی کسانی را که بسیار جدی می گیری, اصلن جدی نیستند.(منظورم شوخی کردن و نکردن نیست) و با کسی برخورد می کنی که به سادگی حرف می زند و بی ادعا, اما هر آنچه می گوید انجام می دهد و باور دارد. گرچه بسیار کم هستند, اما انگار هستند تا تجربه های تو را به سخره گیرند.
و... و...
و بیشترین آسیب را کسانی به من زده اند که بی آزار ترین مردم جهان بودند!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۲ ساعت 20:56 توسط زری ورپریده
|