دماوند
بگذار فقط نگاه کنم. مستقیم و از هر زاویه. با تمام رنگ ها و حرف ها و سایه ها. بگذار نگاه کنم تا به رنجی که مرا می شکافد فکر نکنم. به رنجی که او می کشد و بازتابش در جان من می نشیند. بی آنکه ثمری برای آن باشد. بی آنکه حتی ذره ای از تنهایی او کم کند.
شکوه کوه ها و کوچکی او تضاد غریبی ساخته اند که روح مرا تخریب می کند. می خواهد با شوق, همه آنچه هست را ثبت و ضیط کند. خطاهای مرا نیز می بیند و راهنمایی میکند. که چطور آبی ها را آبی تر کنم و زرد ها را زردتر. چطور کوهی در دوردست را نگاه دارم بی آن که نزدیکترها را از دست بدهم. و من فقط رنج می کشم. که چطور او ساده ترین رویدادهای زندگیش را نمی تواند ثبت و ضبط کند. (ضبط و ربط کند!!!)
هر بار با تمام وجودش نشانه ای را می جوید و می پرسد و می کاود, انگار آخرین دلیل زنده ماندنش است. قهوه خانه ای در راه! نجاری در ده و مسئولی در وزارت ارشاد!! هر کدام لختی برای او حیاتی ترین انگیزه ی زندگی است و دوباره موضوعی دیگر, منظره ای دیگر, مسئولیتی دیگر و گذشتی دیگر!
باید چند روزی با همه ی چیزهای آشنا زندگی کنم تا آنهمه غربت جاده و سرمای برف ها و سرگشتگی او را فراموش کنم. باید "آشنایی زدایی" را بزدایم. به تمام چیزهای کهنه بیاویزم تا اندکی, فقط اندکی از وضوح این رنج بکاهم. آنقدر که هیچ کس نفهمد با تصویرهایی که او ضبط کرده قرابتی دارم.
پ.ن: دماوند جذاب ترین بخش منظره بود. اما محدود کردن کوه با آن شکوه و بزرگی اش,در قاب کوچک یک عکس اشاره به کوچکی نگاه ما و بزرگی زندگی دارد. همسفری که برای فراموش کردن رنج هایش مدام در جستجوی چیزی یا کسی بود و میخواست سرگشتگی اش را در جاده ها گم کند, بیشتر از غربت جاده برایم غریب بود. وسواس اش در انتخاب دیافراگم و سرعت و فاصله و ... همه ی آبشن های دوربین نه به اقتضای حرفه اش که به اقتضای روان سرگردانش بود.