از یک نویسنده می پرسند که آیا مخاطب خاصی در نظرش است؟!

سوال عجیبی است. خود سوال نه البته. بلکه جوابی که ممکن است هر کدام از ما به این سوال بدهیم.

یک نویسنده مخاطبان بی شماری دارد. به تعداد نسخه های چاپ شده و حتی بیشتر ممکن است خواننده داشته باشد. اما اگر فقط یک مخاطب, فقط یکی را در نظر داشته باشد ... چقدر مضحک میشود.

وبلاگ نویس نیز فقط به تعداد خواننده های وبلاگش می تواند مخاطب داشته باشد. اما آنهایی که به طور تصادفی می خوانند چه؟ اصلن ایا ضروری است که حضور مخاطب را حس کنیم؟! سوال بهتر این است که بدون مخاطب می توان نوشت یا حرف زد.

گاه دوستانی مدعی میشوند که ( شاید حتی من نیز شده باشم) که مهم نیست چه کسی می خواند. برای خودم می نویسم و یا ... اما امروز مطمئن نیستم این درست باشد. یک ناظر همیشه وجود دارد. یک مخاطب- حداقل یکی- باید باشد.

اما سوال مهمتر اینکه آیا بیش از یکی می تواند مهم باشد؟ و حضور مخاطب می تواند سمت و سوی نوشته را مشخص کند؟!

چقدر سوال!!
آخرین باری که در جمعی به بحث نشسته بودیم, ناگهان از فاصله ای که با مخاطبانم داشتم به وحشت افتادم. نمی توانستم آنها را بفهمم و آنها نیز مرا !! سعی کردم, سعی کردیم که در باره موضوعی حرف بزنیم که به همه مربوط میشد. موضوعی بسیار معمولی و...
... و بعد فکر می کردم چقدر تغییر می کنیم و تاثیر می گیریم از مخاطب. همه ی مخاطبینی که هر روز می بینیم و به نوعی با آنها گفتگو می کنیم. چقدر ناخودآگاه خود را تقلیل می دهیم.

برای دلخواه دیگران شدن ...