کریسمس بهانه بود. برای جبران.
جبران هدیه ای که سرگردانم کرده بود در پذیرفتن یا نپذیرفتن!

دوست دارد هدیه دهد و هدیه بگیرد. من هم تسلیم این خواست او شدم گرچه توان جبرانی برابر را نداشتم.
و اکنون گجتی دیگر دارم برای مرور و گشت و گذار در دهکده ی جهانی!

سیل شماره های فراموش شده جان می گیرند و مرا به دنیای گذشته می برند. این همه شماره ... این همه آدم که آمده اند و رفته اند. بخشی هنوز هستند اما ...

با دست پر می رود و خوشحال است. فرقی نمیکرد چه برایش می گرفتم. مثل بچه ها با هر چیزی خوشحال می شود و من از نابرابری هدیه ام خجل!
همه جا را سکوت گرفته.  و کاجی تزیین شده پشت یک پنجره (کاما رو پیدا نمی کنم)بی هیچ دلیلی مرا خوشحالم می کند. و باز بی هیچ دلیلی یاد نیجه می افتم و مار. همان مار که قرار بود همیشه همراهم باشد اما نبود و نیست.
دوباره به سراغ آدم ها می روم و شماره ها!! حضورشان چقدر زندگی ام را تحت الشعاع قرار داده؟ مثل توپی که در حال حرکت به توپ دیگر میخورد و مسیرش را عوض می کند! برخورد ها یمان گاه به اجبار و گاه به اختیار بوده است. گاه به قصد مهربانی و کمک و دوستی ...
.... و گاه چقدر این کمک ها ... زمین مان زده اند.
و یاد منصور می افتم که سخت بیچاره شده بود. انقدر تحت فشار مالی بود که تصمیم گرفته بود ترشی سازی راه بیندازد. با کمک من دوباره سرپا ایستاد و ... آنچنان حرصی او را گرفت که همه چیز را بلعید. آخرین بار که دیدمش سخت فرسوده و بیمار بود. شاید اگر به او کمک نکرده بودم موفق تر بود. شاید برای همیشه دغدغه ی هنرمند بودن را فراموش کرده بود و تاجر موفقی شده بود!

سخت است فهمیدن این که اگر چنین نمیشد چگونه می توانست شده باشد! (چه جمله ای گفتم!!!)

اینروزها حوصله ی خودم را هم ندارم!
و این همه کار بهانه ی خوبی است. برای حوصله ای که ندارم تا خرج دیگران کنم.
و یکی از کارهایم همین است تا یکی یکی ... نام هایی را که نمی خواهم دیلیت کنم.
باشد تا فضای بیشتری داشته باشم ...

پ.ن:
برای تشکر پیغامی می فرستد و همراهش باز هم عکسی از یک هنرپیشه ...
دوباره یکی دیگر را پیدا کرده که به نظرش شبیه به من می آید!!!
شاید چیزی در چهره اش شبیه باشد. اما بی شک نه شبیه به صورت اکنون من!! انگار هنوز وقتی مرا می بیند همان چهره ی بیست سالگی مرا می بیند! جایی خواندم که مردها همیشه همان تصویر اولی را که می بینند ثبت می کنند و همیشه هر کس را - هر زن البته- به همان شکل می بینند که در حافظه دارند.
شاید هم به قول سارتر ما همیشه با خیال می بینیم!( البته گفتن این جمله شاید شکل خنده دار عقیده ی او باشد که مثالش بیشتر به هنر اشاره دارد)
یاد فیلمی از نوع هالیودی افتادم. نامش را نمی دانم. مردی بود که هیپنوتیزم شده بود و همه را زیبا می دید. با زنی بسیار چاق آشنا شد و او را همچون مانکنی بسیار خوش هیکل و زیبا می دید...