غرق تفکر و تامل و تفحص بودم!! (به زبان ساده داشتم یک مطلبی رو سرچ می کردم). یه خروار کار داشتم و هنوز موفق نشده بودم که انتخاب کنم. وسواس چیز بدی است.

 

دیرتر که شد, دیگر دست از تفحص کشیدم و کش و قوسی ... دیدم علاوه بر دست و پایم که که خشک شده و چشم هایم که خسته شده, چیزی هم ته وجودم مرا می گزد! گشتم و گشتم تا بالاخره پیدایش کردم.

بعد از تلفن او اتفاق افتاد!

آنقدر ذهنم درگیر بود که فرصت نکرده بود حرف ها را حلاجی کنم و سرجایشان بگذارم. حرف های شنیده آزارم می داد و حرف های نگفته حلقم را فشار می داد. انگار با زبان بی گانه با هم حرف می زدیم. چرا گاهی اینقدر همدیگر را نمی فهمیم.

همین دیروز بود که با دوستی از دیار دیگر صحبت می کردم ( همون که شما بهش میگید چت) . می گفت چقدر انگلیسی را خوب می دانی!!! تعریف اغراق امیزی بود. در هر جمله به تعداد کلمه هایش غلط اسپلینگ دارم. اما حرفش را به حساب یک کامپلیمنت گذشتم. می گفت اما خوب حرف مرا می فهمد. راست می گفت. دو سه سالی است که او را می شناسم. عاشق ایران است اما نمی تواند بیاید ( می ترسد به او تهمت جاسوسی بزنند گرچه حتی اهل سیاست هم نیست. ). از جواب هایی که می دهد گاهی تعجب می کنم که چقدر خوب می فهمد حرف مرا!

اما چرا با یک فارسی زبان اینقدر مشکل دارم. وقتی که چشم در چشم با او حرف می زنم. وقتی صدای واژه هایش را همزمان با صدای قلب اش می شنوم. چرا اینقدر مشکل دارم در فهماندن و فهمیدن!
به سختی او را پیدا کردم. در سفر بود و در دسترس نبود( نه بیشتر از وقتی که دست هایش در دستم است). می گفت وقتی بازگشت تماس می گیرد تا قراری بگذاریم و برویم- باید مرا به دوستی معرفی میکرد- و اکنون بعد از یک ماه ... یک ماه ... می گوید ...
از خودم تعجب می کنم که چرا دوباره به او اعتماد کردم..

اما چیزی که مرا ناراحت می کند این نیست. انگار با موجود عجیبی برخورد کرده ام. انگار این موجودات عجیب هر روز بیشتر می شوند. انگار واژه ها بی معنا می شوند! و یادم می آید که شاید این مشکل همیشه در تاریخ تکرار شده است. شاید نه به اندازه ی اکنون ما.
برای فهمیدن حرف های دیگران, گفته ها یا نوشته هایشان, به علمی برای فهمیدن نیاز است. همان که هرمنوتیک نام دارد. برای باز یافتن معناهایی که در تاریخ گم شده است. . . برای نجات واژهایی که در ویرانی یک فرهنگ ویران شده این. یا در فهم آدم ها معنایی غیر از معنای سابق یافته است.
و به این فکر می کنم که ویرانی واژها و فرهنگ در کشورمان چه گسترده انجام شده.

چه راهی بهتر از این. نیازی نیست از جمعیت و جمع شدن بهراسند. زیرا که ضروری ترین ابزار گفتگو را از آنها گرفته اند. کلمات آنقدر در جاهای بی تناسب استفاده شده که دیگر معنای اصلی آن فراموش شده.
بسیاری از افعال معنای اروتیک را تداعی می کنند و ناگریز باید مدام با نگرانی از چنین افعال ساده که کاربرد زیادی هم دارند استفاده کرد.

در این میان ما چه می کنیم! خروار خرواز کتاب می خوانیم و ادعا می کنیم و از فرهنگ و هنر و ارزش ها حرف می زنیم و همزمان کلمات مستهجن را با فراغ بال فوروارد می کنیم. تا واژه ای را آلوده کنیم. فرهنگی را نابود کنیم. لر و ترک و فارس و ... همه به مضحکه می گیریم. و همچنان مدعی فهم و کمال هستیم.