هر فردی هنگام نزدیک شدن به یک کودک مبدل به یک معلم می شود و دنیا را برای او توصیف می کند تا بالاخره زمانی فرا رسد که کودک قادر شود به تنهایی دنیا را بصورتی که برایش وصف کرده اند ببیند. اگر می شد این زمان را دقیقن تعیین کرد خیلی متاثر کننده میبود. ولی ما هیچ کدام انرا به یاد نمی اوریم. زیار در ان موقع شناخت دیگری نداشته ایم که امکان مقایسه را برای ما فراهم کند.

 

-این طور می شود که ما همه یک جور دنیا را نگاه می کنیم و تفسیر می کنیم!

-گاهی زندگی خیلی سخت می شود زیرا باید رفتارت آنگونه باشد که دیگران از تو انتظار دارند. نباید تصویری را که  ساخته اند خراب کنی!
به عبارتی تغییر کردن خیلی هم سخت نیست. انچه سخت است تغییر تصویری است که از تو دارند!
به همین دلیل است که رابطه ی دوباره را نمی توان دوباره تعریف کرد.

ـ رزومه نوشتن همیشه سخت است. هر وقت مجبور به نوشتن میشوم فکر می کنم دستاورد من از زندگی چه کوچک است!
از طرفی هر چه بگویم انگار از دیگری می گویم. حتی سال و ماه و شهر و نام پدر ... من که در انتخاب آنها نقشی نداشته ام! چطور آنها بخشی از تاریخچه ی من هستند!!

- بالاخره دعوتش کردم. می توانیم در مورد تحریم و طلا و ظریف و... حرف بزنیم و خیال کنیم خیلی می فهمیم. می توانیم از هم تعریف کنیم و انرژهای مثبت بپراکنیم و به هم وعده های دروغ بدهیم. می توانیم تظاهر کنیم به هم شبیه هستم در حالی که نیستیم. می توانیم تظاهر کنیم همدیگر را دوست داریم در حالی که ...
چرا تحمل انها که دوست نداریم راحت تر است از او که دوست می داریم.

(یک پاراگراف از کتابی که سال ها پیش خوانده بود.)