آن روز را خوب به یاد دارم.
برای لحظه ای دنیا را خاموش کرد.
به سوی من برگشت.
و نگاهم کرد.

هیچ صدایی نبود.
هیچ چیز تکان نمی خورد.

" می توانستیم دوستان خوبی باشیم"

در صدایش حسرت بود؟
افسوس بود؟
یا چیزی از جنس غم؟

شاید نفرینی بود
تا بعد از آن
همیشه از خود بپرسم

چه چیز را از دست دادم؟
چه چیز را می توانستم ببینم؟
کدام بخش از هستی, حضورش را برای همیشه از من دریغ کرد؟

شاید نفرینی بود
تا بعد از آن
همیشه
بی آن که بتوانم دنیا را خاموش کنم
 به هر عابری بگویم

"می توانستیم دوستان خوبی باشیم"