از انتظار خسته شده بودم.
شب ها و روزهای زیادی گذشته بود.
تا اینکه سرانجام ناامید شدم. پذیرفتم که هرگز نخواهد آمد.
تصمیم گرفتم زندگی دوباره ای بسازم .
سخت بود. به سختی مردن!
اما سرانجام موفق شدم تصویری از زندگی رسم کنم که او در آن نبود.

با حذف او, بخش هایی از خودم را نیز پاک کردم.
بخش هایی که از یاد و وجود او پر شده بود.
ناچار بودم.
بدون این کار میسر نبود.
بخشی هایی از من, که مطمئن نبودم بیشتر از آن من هستند یا او.

دیر وقت بود که زنگ زد. نمی دانستم چطور باید با او حرف بزنم. بخش هایی از من که بلد بود,دیگر نبود! از تنهایی گفت, از رنج های مسخره اش که همه ی این سال های بدون من داشت! یادم نمی آید من چه می گفتم در جوابش. آنقدر حرف زد که خسته ام کرد. نیمه خواب بودم و او هنوز حرف می زد!  گوشی از دستم می افتاد و دوباره به سختی و با زحمت بسیار آنرا بر می داشتم و او هنوز حرف می زد.
صبح یادم نمی آمد که چطور تمام شده بود. گوشی روی زمین بود و دیگر صدایی از آن درنمی آمد. شاید گوشی هم خسته شده بود و به خواب رفته بود.

شاید هم همه ی اینها را خواب دیده بودم.